‏«با پسرخاله‌ام در محله‌ی دلاوران رفتیم تظاهرات، منطقه‌ی مبل‌فروش‌ها. یهو نیروهای امنیتی حمله کردند. به یک نفر تیر جنگی شلیک کردند، افتاد زمین. گذاشتیم کمی ماجرا فروکش کند، رفتیم تا مجروح را نجات بدهیم. گلوله به پایش خورده بود. یهو به پسرخاله‌ام شلیک کردند. زیر قلبش تیر زدند. به سختی ماشینی گیر آوردیم و او را به بیمارستان رساندیم. با بدبختی به درون بیمارستان بردیمش. هنوز نفس می‌کشید. بعضی از نیروها به سر در بیمارستان هم شلیک می‌کردند. توی بیمارستان، آن‌قدر معطل شدیم که پسرخاله‌ام به خاطر خونریزی زیاد سکته‌ی قلبی کرد. اگر بهش رسیدگی می‌شد شاید نمی‌مرد. برادرش به بیمارستان رسیده بود. دکتر گواهی سکته‌ی قلبی نوشت. برادرش داد و فریاد کرد که برادرم گلوله خورده. دکتر گفت دارم بهتون لطف می‌کنم. اما برادرش اصرار داشت دکتر حقیقت را بنویسد. دکتر در نهایت گواهی نوشت که علت مرگ، اصابت گلوله بوده. نیم‌ساعتی طول نکشید که چند نفر با اسلحه آمدند و برادرش را با کتک و فحش بردند. خبری از برادرش هنوز نیست.

‏دیروز رفتیم به دنبال جنازه‌ی پسرخاله‌ام به بهشت‌زهرا. فقط ۲۸ سالش بود. آنجا گفتند باید برویم کهریزک، جنازه را آنجا تحویل بگیریم. رفتیم کهریزک. آنجا کلی بسیجی و لباس‌شخصی بودند. انواع فحش‌ها را می‌دادند: وطن‌فروش، خائن، بی‌پدرومادر، ولدزنا. دستمان کوتاه بود. کلی خانواده بودند، همه داغدار. بعضی از بسیجی‌ها داد می‌زدند که نباید اجازه بدهیم این‌ها در بهشت‌زهرا خاک شوند، نباید بهشت‌زهرا را آلوده کنند. شنبه تا شب آن‌جا بودیم، هیچ جوابی نگرفتیم. یکشنبه دوباره رفتیم. همانجا جلوی خانواده‌های داغدار، یک آلبوم هزاروپانصدصفحه‌ای گذاشتند. عکس‌های کشته‌شدگان خون‌آلود. بعضی عکس‌ها تیر به سرشان اصابت کرده بود، بعضی را واقعاً به‌سختی می‌شد تشخیص داد. گفتند از بین این عکس‌ها پیدا کنید. نمی‌دونی چقدر با روح و روان خانواده‌ها بازی می‌کردند. یک عده‌ بی‌وجدان هم آنجا بودند که می‌آمدند و از خانواده‌ها «شیتل» می‌خواستند، مبالغ بالا، تا جنازه‌ی عزیزانشان را پیدا کنند. یکشنبه هم جنازه را پیدا نکردیم. امروز صبح باز رفتیم، همان بساط و یک آلبوم جدید. بالاخره در این آلبوم بود. ببین، جنازه را که تحویل گرفتیم، حتی چشم‌های پسرخاله‌ام را هم نبسته بودند. نمی‌دونی چقدر داغ دارد. حتی خون‌ها و جای پانسمان‌ها را هم برنداشته بودند، بعد از سه روز، همچنان روی شکم و سینه‌اش بود.»
‏«س» دوباره گریه می‌کند و این‌بار گریه‌اش بند نمی‌آید. «مردنش به کنار، این همه تحقیر و خشونت واقعاً خانواده را نابود کرد.»
‏از او جدا می‌شوم و در خیابان‌های تهران به راه می‌افتم. به ظاهر، حکومت کنترل اوضاع را به دست گرفته است. اما بوی خون در هوای سرد هم به مشامم می‌رسد. این خیابان‌های فلسطین و سوریه نیست؛ این خیابان‌های تهران است. یاد خوانده‌هایم از هولوکاست و آشوویتس می‌افتم. خودم را شبیه بازماندگان یک جنایت بزرگ احساس می‌کنم. این اولین بار است که از زنده بودن خودم شرمگین هستم.

➖➖➖➖
#R2P4IRAN
#انقلاب_شیروخورشید
#جاویدشاه
#پاسارگادنیوزKFP
🌐🌐 @PN_KFP

Comments

Be the first to add a comment