سال‌های سیاه ۶۰

فاطمه مدرسی‌تهرانی (سیمین فردین)،
مترجم، نویسنده و فعال سیاسی تنها زن چپی بود که در سال ۱۳۶۸ با «حکم ویژه» خمینی پس از کشتار تابستان‌خونین ۱۳۶۷ در زندان اوین اعدام شد. دژخیمان رژیم زمانی سیمین را برای اعدام فراخواندند که سبزه‌های هفت سینی که او با دستان هنرمندش و به کمک دیگر زنان زندانی سیاسی چیده بود، هنوز طراوت و تازگی داشت. او به جرم پافشاری بر باورهایش و اندیشه هایش به جوخه اعدام سپرده شد…/

در سال های سیاه ۶۰ در بند ۳۰۰۰ اوین شکنجه‌گران از هیچ تلاشی برای شکستن روحیهٴ مقاوم سیمین خودداری نکردند تا مگر او را از راهی که برگزیده بود باز دارند. بعدها یکی از هم‌بندان سیمین* آن روزهای سیاه شکنجه را از قول سیمین چنین ترسیم می‌کند:

«پاهام تا زانو خونی بود. خون حتی از لای پانسمان پام بیرون زده بود. نازلی با دیدن پاهای خونینم وحشت زده به من چسبید. آن موقع یه چادر سفید سرم بود و می‌لنگیدم و نازلی رو این ور اون ور به دندون می‌کشیدم. توالت‌های بند «سه هزار» با سلول فاصله زیادی داشت. هر دفعه می‌خواستم برم اونجا، باید با اون پاهای آش و لاش، بچه وحشت‌زده را با خود می‌کشیدم. با همه درد و نگرانی می‌کوشیدم دنیای نازلی را با شادی بیامیزم. هر بار که مرا برای بازجویی می‌بردند، مدام این دغدعه را داشتم، نازلی چه میشه؟»…

خورشید من

من
خورشید کوچکى را
گم کرده ‏ام…
در این دریغ زار،
این خارزار تلخ تماشایی.
□
آرامگاه بی‌سنگ،
آرامگاه بی‌گور،
آرامگاه گم شده در خاک، بی‌نشان؛
آرامگاه ناآرام،
آرامگاه پنهان
در مرز ناپدیدی و، پیدایی.
□
در خواب‌های سوگ‌سرشتم،
همواره، تیغه‌های مصیبت‌بار بولدوزرها
اندام دلپذیر تو را
همراه شاخه‌های گل یاس زرد،
و دسته‌های خشک گل سرخ
و رشته‌های رنگی روبان،
و ظرف‌های تشنه‌ی آب و گلاب و عطر،
و سنگریزه های رنگین،
با خاک های تازه می آمیزند؛
با خاک های تیره ی تنهایی.
□
آنان، تو را
در خاک نیز، حتی
راحت نمی گذارند
آنان نمی گذارند
حتی
یک دم درون خاک بیاسایی.
□
آیا تو را که برد به کشتنگاه؟
چشم تو را که بست؟
در ذهن تو چه بود در آن هنگام؟
و در کجا به خاک سپردندت،
ای آیت عزیز رهایی؟
□
من بی تو، دلپذیرترینم!
سیاره ای غریب و نابینایم؛
بی آفتاب و بی شب و روز،
سیاره ای که می‌گردد
بر خط این مدار نومید
به سوی کهکشان بی سویی،
به سوی هیچ.
به سوی مرزهای ناپیدایی.
□
در جست و جوی تو
همواره و هنوز
این خارزار تفته ی ویران را، می کاوم.
خورشید من، کجایی؟
□
می بینمت،
می بینمت هنوز و نمی بینم.
می جویمت،
می جویمت هنوز و نمی یابم.
و ای شگفت،
بینایی اَست این، یا نابینایی؟
□
خورشیدوارِ آمیخته با خاک!
در انتظار تو
بر پهنه ی شکسته ی این خارزار ویران
چندان درنگ خواهم کرد
باشد که روزگاری
بر پله های روشن رنگین کمان،
از خاوران، برآیی.

شعر از :نیاز یعقوب شاهی همسر زنده یاد فاطمه مدرسی
دارای فرزندی بنام نازلی
۶ فروردین ۱۴۰۰

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment