📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت هفدهم:
کنجکاو بود بداند آیا "هم" نیز حرکت را آغاز کرده یا هنوز به علت ترسش فلج مانده است؟ سپس، بهترین اوقاتش را در هزارتو به خاطر آورد، و آن زمانی بود که حرکت می کرد. او برای این که به خودش یادآوری کند و همین طور نشانه ای برای دوستش "هم" بگذارد تا او امیدوارانه هدف را دنبال کند، شعاری روی دیوار نوشت:
📌 حرکت در مسیری جدید به تو کمک خواهد کرد تا پنیر جدیدی پیدا کنی.
"ها" به آن گذرگاه تاریک نگریست، از ترسش آگاه بود. چه در پیش است؟ آیا خالی است؟ یا بدتر از آن، خطراتی در کمین است؟ همه چیزهای ترسناکی را که احتمال وقوع آن می رفت در ذهن خود تصور کرد.
او تا سرحد مرگ ترسیده بود.
سپس به خود خندید و فهمید که ترس اوضاع را بدتر می کند.
✅ بنابراین کاری را انجام داد که اگر نمی ترسید می کرد.
یعنی حرکت در مسیری جدید. در حالی که شروع به دویدن در راهروهای تاریک کرد، لبخند می زد. "ها" هنوز نفهمیده بود، اما در حال کشف آن چیزی بود که به او روحیه می داد.
با اعتماد خود را رها کرد. اگرچه به درستی نمی دانست که چه در پیش رو دارد.
اما، با کمال تعجب همین طور بیشتر و بیشتر لذت می برد و از خود می پرسید: "چرا این قدر خالم خوب است، من که نه پنیری دارم و نه می دانم کجا می روم؟"
طولی نکشید که فهمید چرا احساس خوبی دارد.
ایستاد، تا دوباره روی دیوار بنویسد:
📌 غلبه بر ترس ،یعنی آزادی
"ها" پی برد که تا به حال اسیر ترسش بوده و حرکت کردن در مسیری جدید، سبب آزادی او شده است.
حالا احساس می کرد که نسیم خنک و فرحبخشی از این سمت هزارتو می وزد. چند نفس عمیق کشید و .....
✅ برای خواندن قسمت های قبلی کتاب برروی #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجا_کرد کلیک کنید.
🆔 @Sobhan_Institutes