🗯 رابرت هولاب (مورخ اندیشه، اهل آمریکا) کتابی داره به اسم «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی». این کتاب تو سال 1991 میلادی و ترجمۀ فارسی اون به قلم حسین بشیریه (استاد علوم سیاسی، دانشگاه سیراکیوز) در سال 1375 شمسی منتشر شده. تو این کتاب سعی شده افکار هابرماس رو از طریق مباحثاتی که در اونها شرکت کرده، معرفی کنه. مثلاً در سال 1960 کتابی از گادامر منتشر میشه به اسم «حقیقت و روش». هفت سال بعد (1967) هابرماس کتابی مینویسه با عنوان «در باب منطق علوم اجتماعی». طبق توضیحات هولاب، هابرماس تو این کتاب علیرغم اینکه خیلی جاها با گادامر موافقه؛ از جمله اینکه "هابرماس و گادامر در مخالفت با سلطه و غلبۀ روش بر حقیقت متحد هستند"، ولی نقدهایی هم به کتاب گادامر وارد کرد.
🗯 همون سال (1967) مقالهای از گادامر منتشر میشه به نام «لفظ، هرمنوتیک معنی و نقد ایدئولوژی» که سعی میکنه به انتقادات هابرماس پاسخ بده؛ و این بحث به همین شکل ادامه پیدا کرد و حتی نویسندههای دیگهای هم سعی کردن در مورد مباحثۀ بین گادامر و هابرماس مطلب بنویسن.
قصدم این نیست که توی این یادداشت به محتوای بحثهای هابرماس (و همینطور بحث بین هابرماس و گادامر که چندان هم از این موضوع چیزی بلد نیستم) بپردازم. اون چیزی که توی این کتاب برای من خیلی جذاب بود، این بود که ببینم هابرماس به عنوان یه روشنفکر تو چه بحثهایی خودش رو وارد میکنه و چه مواضعی میگیره.
🗯 به نظرم دوتا آفت مهم میتونه متوجه یه روشنفکر بشه: دو آفت که در جهت متضاد هم هستن. آفت اول اینه که روشنفکر خودش رو خیلی درگیر اتفاقات و حوادث روزمرۀ جامعه بکنه و مدام در مورد اتفاقاتی تمرکز و اظهارنظر کنه که جامعه امروز روی اونها حساسه، ولی ممکنه فردا، هفتۀ بعد، سال بعد یا کمی دیرتر فراموش بشه. البته چنین روشنفکرهایی شهرت زیادی کسب میکنن و احتمالاً به وادی "ارتباطات استاد و شاگردی" میافتن و مرید و پیرو پیدا میکنن؛ اما تاریخ موندگاریشون چندان بالا نیست. حرفها و افکارشون به سرعت کهنه میشه. چون به مُدها توجه کردن، پس به راحتی با عوض شدن مُد، حرفهاشون هم "دِمُده" میشه. به نظرم هابرماس تونست تا حدود خوبی خودش رو از این آفت دور کنه و به همین دلیل هم تونست در مورد مسائل نظریتر و تئوریکتر بنویسه و فکر کنه. یکی از این مسائل تئوریک، به مباحثۀ بین هابرماس و گادامر منجر شد.
🗯 آفت دوم دقیقاً خلاف جهت آفت اوله: این که روشنفکر اینقدر از جامعۀ خودش فاصله بگیره که صرفاً محدود بشه به اتاق خودش. هیچ اثری از جامعه و تاریخ زندگی اون روشنفکر توی نوشتههاش نیست و اصلاً معلوم نیست این فرد تو چه دورهای از تاریخ زیست میکنه.
هابرماس این وجه از روشنفکری رو هم به نظرم به خوبی ایفا کرد. مثلاً سال 1968، سالی بوده که تو بعضی کشورهای اروپایی جنبشهای اعتراضیای از سوی دانشجوها و برخی اقشار دیگه به وجود اومد. آلمان هم یکی از این کشورها بوده. دانشجوها حتی دانشگاه فرانکفورت رو اشغال کردن و اسم دانشگاه رو به "دانشگاه کارل مارکس" تغییر دادن.
هابرماس سعی میکنه در مورد این جنبش دانشجویی مطلب بنویسه و سخنرانی کنه و حتی جنبش رو نقد کنه. بابت نقدش هم در نهایت برچسبهایی مثل "فاشیست چپگرا" بهش چسبوندن.
📢 از این جهت به نظرم هابرماس (فارغ از اندیشههاش در مورد مدرنیته، علم مدرن، هرمنوتیک و ...) یکی از نمونههای خوب روشنفکری میتونه در نظر گرفته بشه که هم به مسائل عمیقتر توجه کرده و هم زمانهایی که حس کرده اتفاق مهمی توی جامعه در حال رخ دادنه، وارد میدون شده و به نقد و بررسی پرداخته.
✅ نقد و نظر:
@Ali_soltanzadeh@philosophycafe