✳️ چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟(خلاصه کتاب)
(۱ از ۵)

🖊️دارون عجم اوغلو، جیمز ای. رابینسون
✅ کافیه فقط چند دقیقه حواستون رو به اخبارِ دنیا بدید تا سؤالاتِ اساسیِ مختلفی به ذهنتون بیاد. چرا بعضی از کشورا و ملت ها ثروتمندند و بعضی فقیر؟ چرا بعضی کشورها رفاه دارن و کارشون رو با رَواداری و تساهل پیش می‌برن و بعضی دیگه غرق در استبداد، خودکامگی و اَشرافی‌گری؟

□خیلی‌ها، از گذشته تا امروز، این قبیل تفاوت‌ها رو ناشی از فرهنگ یا موقعیتِ جغرافیاییِ کشورها دونسته‌ن. اما واقعیت اینه که مهمترین عامل، ساختارها و نهادهای یک کشوره. در طولِ تاریخ، تمامِ ملتها و کشورها در مسیرشون با یک دوراهی مواجه بوده‌ن: دوراهیِ انحصارطلبی یا عمومیت‌خواهی، یا به عبارتی: دوراهیِ استثمارگری یا همه‌شمولی.

●اینکه یک کشور به سمتِ ثروت حرکت کنه یا به سوی فقر، صرفاً ناشی از جغرافیا، فرهنگ یا سطحِ دانشِ اون کشور نیست. در مرزِ مشترکِ بینِ مکزیک و ایالاتِ متحده‌ی آمریکا، شهری قرار داره به اسمِ نوگالِس (Nogales) که نصفش مالِ این کشوره و نصفِ دیگه‌ش مالِ اون کشور؛ ساکنینِ نوگالِسِ واقع در ایالتِ آریزونای آمریکا از رفاه و استانداردهای معیشتیِ بسیار بالاتری نسبت به اهالیِ نوگالسِ کشورِ مکزیک برخوردارند.
اونا، هم به خدماتِ درمانیِ بهتری دسترسی دارن، هم از خدماتِ آموزشیِ بهتری برخوردارن، هم نرخِ جرم و جنایت توشون پایین‌تره و هم اینکه میانگینِ درآمدهاشون نسبت به همسایه‌های جنوبی‌شن در مکزیک سه برابر بیشتره.

○چی باعثِ اینجور تفاوتها میشه؟ یکی از رایج‌ترین فرضیه‌هایی که همیشه برای توجیهِ این نابرابری‌ها می‌آورده‌ن، تفاوتهای جغرافیایی بوده؛ که در این نمونه، به وضوح از اعتبار ساقطه. معروف‌ترین طرفدارِ این فرضیه، مونتسکیو (Montesquieu)، فیلسوفِ فرانسویِ قرنِ هجدهمِ میلادیه. به اعتقادِ مونتسکیو، کسایی که در آب و هواهای گرمتر و استوایی‌تر ساکنند، تنبل‌ترن و کسایی که در آب‌وهواهای معتدل‌تر زندگی‌ می‌کنن، سختکوش‌تر و خوش‌فکرتر.

■در دورانِ مدرن، این تئوری شکلِ جدیدی به خودش گرفته؛ یعنی بر ظهورِ بیماری‌ها در نواحیِ گرمسیری، مثلِ آفریقا، آسیای جنوبی و آمریکای مرکزی تأکید داره و ضمناً میگه که خاکِ فقیر و کم‌کیفیتِ این مناطق، مانع از رشدِ اقتصادی در این نواحی میشه.

□مثالِ نوگالِس فقط یکی از نمونه‌هاییه که این نظریه رو ابطال می‌کنه. تفاوتهای فاحشی که بینِ کره‌ی شمالی و جنوبی یا بینِ کشورهای آلمانِ شرقی و غربیِ سابق وجود داره، و یا جهش‌های اقتصادیِ عظیمی که کشورهای گرمسیریِ بوتسوانا (Botswana)، مالزی و سنگاپور به خودشون دیده‌ن، همگی ناقضِ این مدعاست.

●دو تا تئوریِ کلاسیکِ دیگه هم هست که اونها هم هیچکدوم قابلِ استناد نیستن. اولی، فرضیه‌ی فرهنگیه. در اوایلِ قرنِ بیستم، ماکس وِبِر، جامعه‌شناسِ آلمانی، ادعا کرد که پیشرفتِ صنعتیِ اروپای غربی در مقایسه با مناطقِ دیگه‌ی جهان، ناشی از وجدانِ کاریِ پروتستان‌هاست. اما کافیه به شبهِ جزیره‌ی کره نگاه کنید که تا قبل از تقسیمش به دو بخشِ شمالی و جنوبی، به لحاظِ فرهنگی کشوری یکپارچه بود. فرضیه‌ی فرهنگی به هیچ‌وجه نمی‌تونه تفاوتها و نابرابری‌های بینِ این دو کشور رو توجیه کنه؛ بلکه وجودِ مرز بینِ این دو هست که یک چنین نابرابری‌هایی رو بین‌شون رقم زده، نه تفاوتهای فرهنگیِ آنچنانی.

○فرضیه‌ی بعدی، فرضیه‌ی سواده، که اونم همون راهِ فرضیه‌ی فرهنگی رو رفته. طبقِ این فرضیه، فقر ناشی از بی‌دانشی و بی‌سوادیه، چون دانشه که سبب میشه کشورها سیاست‌هایی رو در پیش بگیرن که منجر به رشدِ اقتصادی میشه. این یکی هم مثالِ نقضش روشنه: کمک‌های خارجی و مستشاری به کشورهای آفریقایی نتونسته تحولِ پایداری رو در این کشورها ایجاد کنه.
گاهنامه مدیر

Comments

Be the first to add a comment