توانا جان من یک کارگرم، تحصیلات زیادی ندارم ولی طعم فقر را خوب چشیدم و در حد خودم تلاش کردم آگاهیام رو بالا ببرم، این روزها من هم مثل خیلی از مردم توی خیابونهای کرمانشاه بودم و از نزدیک دیدم چطور مردم عادی رو به رگبار بستند و بیرحمانه کشتند.
متنی رو برای دل خودم نوشتم، میدونم حرفهای نیست و انتظار هم ندارم منتشر کنید، فقط بدونید درسته که غمگینم، ولی درونم خشمی شکل گرفته و امیدی که مطمئنم بر ضحاک زمان پیروز میشیم.
این متن منه:
حال و روزم بارانیست
در دلم پریشانیست
غوغائیست در دلم
حال دلم رهایست
میرسد روزی....
میرسد روز رهایی
میرسد روز آزادی
و آنگاه پرچم آزادیست که برافراشته میشود....
خون دلم خوردم...اشک ریختم...از بودن خود خجالت میکشم چرا من باید زنده باشم و هموطنانم غرق خون باشند، چرا باید آزادی را طلب کنیم، راستی طعم آزادی چگونه است؟ کسی چشیده است! شیرین است یا ملس!
تو را جان عزیزتان کسی آزادی را دیده است؟ قیافهاش چطور است قدش چطور!؟
ریش دارد یا کراوات!
اصلا زن است یا مرد!
.
اما این را بدان ای آزادی کافیست دریا شویم آن وقت هیچ سلاحی جلودار ما نیست و آنگاه کافیست گریبانت را بگیریم حتی اگر دستمان را قطع کنند ملیونها دست دیگر آغوشت را میگیرند.
و تو ای ضحاک زمانه بدان تو و نوچههایت در دادگاه مردمی محاکمه و مجازات خواهی شد.."
.
متن بالا را یکی از همراهان توانا ارسال کرد و چون خیلی صمیمانه و از دل برآمده بود، با شما به اشتراک میگذاریم.
.
طرح: ارسالی از هنرمند معترض "آستیاگ"
.
#اعتراضات_سراسری #IranProtests
@Tavaana_TavaanaTech