ایستاده‌ام جایی دور
بالای بالای بالا
آنقدر بالا آنقدر دور
که همه چیز کوچک است و کمرنگ
حتا درختهای بلوط
با آن تنه‌های بزرگ و شاخه‌های پهن‌شان؛
فقط صدای باد است که می‌پیچد
و عبور بی هوای چکاوکی عجول
که خلوتم را آشوب می‌کند؛
تا غروب اندکی مانده
و خورشید خونین کرده آسمان را،
چه حسی
چه حالی
یا الهی
ترانی فی فمِّ الثعبان و تَشهدُ کیف یلدغنی فی کلِّ حینٍ و حان،
أما تنصرنی یا إلهی بعد الذی تمسکتُ بذیل عطایاکَ؟! أما ترحمنی یا محبوبی بعد الذی تشبثت به رداء عزِّ إفضالک و قضایاک؟!
إذاً با إلهی فنصرنی به سلطنتک ثم أحفظی عن هذا البلایا من بیدک ملکوت الانشاء إنک علی کلِّ شیئٍ علیم

بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹

Comments

Be the first to add a comment