ایستادهام جایی دور بالای بالای بالا آنقدر بالا آنقدر دور که همه چیز کوچک است و کمرنگ حتا درختهای بلوط با آن تنههای بزرگ و شاخههای پهنشان؛ فقط صدای باد است که میپیچد و عبور بی هوای چکاوکی عجول که خلوتم را آشوب میکند؛ تا غروب اندکی مانده و خورشید خونین کرده آسمان را، چه حسی چه حالی یا الهی ترانی فی فمِّ الثعبان و تَشهدُ کیف یلدغنی فی کلِّ حینٍ و حان، أما تنصرنی یا إلهی بعد الذی تمسکتُ بذیل عطایاکَ؟! أما ترحمنی یا محبوبی بعد الذی تشبثت به رداء عزِّ إفضالک و قضایاک؟! إذاً با إلهی فنصرنی به سلطنتک ثم أحفظی عن هذا البلایا من بیدک ملکوت الانشاء إنک علی کلِّ شیئٍ علیم