⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️✍️ *فردریک کبیر* *(پادشاه پروس: آلمان قدیم)* *میخواست در رقابت با ورسای،( کاخ ورسای در فرانسه)قصری بسازد.* *در کار ساخت قصر، وقفه افتاد.**علّت را پرسید.* *گفتند:در گوشهای از زمین، آسیابی است، که صاحبش نمیفروشد.* *فردریک شخصاً به سراغ آسیابان رفت و علت را پرسید.* *آسیابان گفت:* *اینجا موروثی است ، و من نه انقدر متمولم، که به آن احتیاج نداشته باشم، و نه انقدر فقیر، که به پولش نیازمند باشم، پس نمیفروشم!* *فردریک با پرخاش گفت:* *«تو میدانی با چه کسی حرف میزنی؟* *من اینجا را از تو میگیرم!»* *آسیابان لبخندی زد و گفت:* *«نمیتوانی، چون هنوز در برلین، قاضی هست!»*⚖️ *فردریک به یاد نصایح «ولتر» افتاد که به او گفته بود:* *«در حکومت، هر چیزی را ابزار خودت کن، جز دستگاه عدالت را، چون مَردُمَت از هر جا رانده شوند، به دستگاه عدالت پناه می برند، و وقتی آنجا را نیز گوش به فرمان تو ببینند، دیگر به بیگانه پناه می برند، و بدین ترتیب پای بیگانه به کشورت باز می شود!»* ⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️⚖️