@moosighi_sonati
Mohammadreza Shajarian
در همه دِیرِ مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گروِ باده و دفتر جایی

دل که آیینه‌ی شاهی‌ست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبتِ روشن‌رایی

کرده‌ام توبه به دستِ صنمِ باده‌فروش
که دگر مِی نخورم بی رخِ بزم‌آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه‌ی چشمِ تو مرنج
نروند اهلِ نظر از پیِ نابینایی

شرحِ این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتیِ باده بیاور که مرا بی رخِ دوست
گشت هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی

سخنِ غیر مگو با منِ معشوقه‌پرست
کز وی و جامِ می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر درِ میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه! اگر از پیِ امروز بوَد فردایی

حافظ
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment