من برای شرح شعر نظریهای خاص ندارم. اگر چنین نظریهای داشتم، شاعر نبودم. توجه ما به آنچه انجام میدهیم، انجام شدن فعل را به تاخیر میافکند درست مثل آنکه چون رقاصی به حرکتِ گامهای خود بنگرد، از رقص باز میماند.
شعر، رقص است و سخن گفتن درباره آن یعنی چگونگى توجه به گامها.
من بصراحت میگویم که دوست دارم برقصم و ابدا اهمیتی نمیدهم که گامهایم را بشمرم زیرا به محض اندیشیدن درباره آنچه میکنم، توازنم را از دست میدهم.
شاعران، رقص وحشی را اجرا میکنند که در آن رقصنده از پیکر خویش و نیز از آهنگ تجاوز میکند تا این که خود به صورت آهنگ در آید. من شعر میگویم ولی نمیدانم چگونه؟ همچنان که ماهی نمیداند چطور شنا میکند و گنجشک آگاه نیست چگونه میپرد.