صبح شرفیاب شدم.... عرض کردم مهدی تاجر که یک... [بحرینی] و فعلاً سفیر امارات... {متحدۀ عربی} در لندن.... است و دیروز هم به پیشگاه مبارک شرفیاب شد، دوباره به دیدنم آمد و استدعا داشت با [احمد] سویدی وزیری که در کابینه شیخ زائد بر علیه ما میباشد کنار بیاید، بقیۀ عرایض را که خود عرض کرد، این مطلب را فراموش کرده است کسب اجازه کند. فرمودند: بکند، اینها همه نوکرهای انگلیسیها هستند، هر کدام در لباس خودشان، حالا #انگلیسیها این درس را به او داده اند. واقعاً شاهنشاه سوءظن عجیبی به انگلیسیها دارند و من هم دارم باور میکنم که این طور است. فرمودند: راجع به قدرت تانکهای انگلیسیها بگو که این کمیِ قدرت آنها ممکن است تمام معامله را به هم بزند، تیم بررسی که از طرف انگلیس می آید، نمی خواهم ببینم، با ارتشبد #طوفانیان مذاکره بکنند، گزارش به من بدهند. عرض کردم: استدعای شرفیابی کرده اند. فرمودند: گه خورده اند... در خصوص مسأله ی #هیرمند و افغانستان عرض کردم حالا قرارداد ما به مجلس آنها رفته است. عجیب است، مثل این که باید در آنجا پول خرج کنیم، برای قراری که بیشتر به نفع افغانهاست. فرمودند: بلی، مجلس آن جا خرتوخر عجیبی است و پادشاه باید فکری بکند که از این وضع آسوده شود. به او هم گفته ام، کِی بتواند عمل کند، معلوم نیست، به هر صورت آدم مطمئنی را بفرست که پیش سفیر ما برود [و] اگر واقعاً لازم است پول خرج کند. اجازه خواستم رهبر دوست خودم که نمایندۀ سیستان است، بفرستم. فرمودند: عیب ندارد، برود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم 🖌#امیر_اسدالله_علم جلد 2 & صفحۀ 375 و 376 تهران، کتاب سرا ویرایش از #علینقی_عالیخانی شنبه & 1351/8/6 #ششم_آبان