در گذرگاهى چنين باريك
در شبى اين گونه دل افسرده و تاريك
كز هزاران غنچهی لب بستهى اميد
جز گل يخ، هيچ گل در برف و در سرما نمىرويد،
من چه گويم تا پذيراى كسان گردد؟!
من چه آرَم تا پسندِ بلبلان گردد؟!
من در اين سرماى يخبندان چه گويم با دل سردت
من چه گويم اى زمستان با نگاه قهر پروردت؟!
با قيام سبزهها از خاك
با طلوع چشمهها از سنگ
با سلام دلپذير صبح
با گريز ابرِ خشم آهنگ
سينهام را باز خواهم كرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان ماندهى انديشههايم را
باز در پرواز خواهم كرد.
«سياوش كسرايى»
@designmanufacturing