وقتی در سفر حجاز جماعتی جوانان صاحب دل همدم [من] بودند و همقدم. وقتها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی [و] عابدی در سبیل، منکر حال درویشان و بی خبر از درد ایشان. تا برسیدیم به نخلهٔ بنی هلال. کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد. [ا]شتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت [و راه بیابان گرفت]. گفتم:[ای] شیخ، در حیوانی اثر کرد و در تو اثر نمیکند!
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعر عرب، در حالتست و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
[وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَی الحِمی
تَمیلُ غُصُونُ البانِ لا الحَجَر ُ الصَّلدُ...
[هنگام وزش باد ها بر مرغزار شاخههای بان (درختی خوشبو) به رقص (حرکت به هر سو) در میآیند، نه سنگ سخت.]
🖌 سعدی
📙گلستان، به تصحیح غلامحسین یوسفی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing