«ب‍ـ... بمیر... بمیر...»
هر بار که امیلیا بدن کوچیکش رو به تکاپو مینداخت تا جادو کنه، به سر حد نهاییش نزدیکتر میشد. اون یکی پس از دیگری جادوهای مختلف رو استفاده می‌کرد با این که بدنش نمی‌تونست از پسش بر بیاد. اون با سرعت کافی مانا رو از بدنش خارج نمی‌کرد و مانای بسیار عظیمی که وارد بدنش کرده بود و هر لحظه هم بیشتر می‌شد، داشت از کنترلش خارج می‌شد.
«این حجم غیر قابل وصف مانا... و دریچه‌ای که می‌تونه کنترلش کنه... به نظر میاد که فرزند یه ساحره نمی‌تونه از سرنوشت فرار کنه... شاید تو به خاطر این به این جنگل آورده شده بودی تا مطمئن بشن خون ساحرت خفته می‌مونه.»

#Fact
#NovelVsAnime
#Pandora
#Emilia
#AnimWorld
❄️ @AWReZERO ❄️

Comments

Be the first to add a comment