من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ » که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ساطوری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد، چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ساطور را برداشت و افتاد به جان مرغ . ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی را ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ساطورش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!