وقتی نیروهای عقلانی و میانهرو و دموکراتیک جامعه وجود دارند یک عنصر مستبد فقط با بحران، جنگ و حذف میتواند غالب شود و راز دعوت ایشان به "تسخیر" و "تصرف" و التماس برای جنگ و تولید ادبیات جنگ (تسخیر کنید، به تصرف درآورید) از همینجا میآید. اگر تا به حال فکر کردهاید ایشان از روی سادگی این رفتارها را تکرار میکند بهتر است بدانید که ایشان کاملا برنامهریزی شده و آگاهانه روی این سناریوها کار کرده و آنها را پیش میبرد. گذار موفق اما دقیقا عکس این است. رهبران گذار باید تا جای ممکن هزینه را پایین بیاورند، فضا را به سمت مذاکره و توازن قدرت ببرند نه جنگ و خونریزی، فضا را باز کنند تا فعالیتهای "سیاسی" سرکوب شده "امکان" پیدا کنند نه اینکه فضا را به سمت انفجار ببرند. برعکس باید فضا را به سمت سازماندهی، نمایندگی مردمی و پرهیز از وضعیت صفر ببرند. گذار یک فرایند پیچیده و مرحلهای است نه یک پروژهی بلاگری یا سلبریتیمحور یا چیزی که با اتحاد با نیروهای ضد دمکراتیک ممکن شود. از این به بعد هر فراخوانی که دانش فرایند گذار را نادیده بگیرد و مردم به سمت خشونت "بیپشتوانه" هل بدهد و فرصتطلبی سیاسی را پشت "نجات فوری" پنهان کند، فاقد اعتبار است و باید بایکوت شود. برخلاف توهم رایج، تنها راه ما برای رسیدن به تغییر خشونت نیست برعکس با خشونت هرگز به تغییر نمیرسیم. مخصوصا حالا که با این فاجعه خطر جنگ داخلی بالا رفته است (چون هر چه سرکوب خشنتر باشد مردم فکر میکنند راه عبور خشونت بیشتر است). اگر به سمت خشونت سازمانیافته برویم، پیروز میدان مردم و دموکراسی نیستند، پیروز میدان کسی خواهد بود که زور بیشتر و مهمات بیشتری داشته باشد. پس راه باقیمانده، تکنیکهای مقاومت منفعل، کنشهای مسالمتآمیز و حفظ جان مردم به عنوان "سرمایهی" گذار است (مقایسه کنید با روزهایی که افراد روبروی موتورهای یگان سرکوب مینشستند و مقاومت منفعل که پر از شجاعت است را اشاعه میدادند). برای درسهایی که باید از این فاجعه برای آینده به یاد داشته باشیم یکی اینکه از تقابل زودهنگام دوری کنیم. چنین تقابلی فقط شتابزدگی نیست یک خطای ساختاری است. یعنی وقتی جنبش هنوز "ظرفیت نهادی" ندارد و شکاف درون نیروهای سرکوب عمیق نیست و نمایندگی مردمی شکل نگرفته، تحمیل لحظهی نهایی مساوی است با انتقال از فرسودن قدرت به شرایطی که به بقا و انسجام رژیم منجر شود. رژیمها در بازی بقا، بیرحمتر، منسجمتر و مشروعتر سرکوب میکنند. این یک هدیهی امنیتی به نظام است چون از سرکوب اعتراض به دفاع از موجودیت منتقل میشود که باعث افزایش حمایت بدنهی خاکستری و همراستا شدن نیروهای مردد و بسته شدن پنجرههای شکاف میشود. دیگر اینکه هرگز نباید از "دروغهای بسیجکننده" استفاده کرد. ادعای پیوستن نیروهای امنیتی و نظامی باعث اخلاقزدایی از هزینه میشود. با این کار ریسک از رهبر خودخوانده به مردم منتقل میشود! مردم با تصور پشتوانه جان میدهند و وقتی دروغ آشکار میشود آن هزینه دیگر قابل برگشت نیست! در علوم سیاسی به این کار "گشادهدستی اخلاقی" میگویند یعنی ساختن ریسک برای دیگران بدون پرداخت هزینه. دیگری استفادهی نابجا از زبان جنگ است. استفاده از زبان جنگ (ادارات را به تسخیر خود درآورید، بجنگید، کار را تمام کنید، کلانتری را به تصرف خود درآورید) یعنی با دست خودمان خشونت را تحقق بدهیم. یعنی تبدیل خیزش مدنی با یک عالمه شعار مترقی به درگیری شبهنظامی، یعنی ایجاد چارچوبی برای مجاز شدن "گلوله". درس بعد، تضاد منافع منجی داستان ما با گذار پایدار است. آقای منجی ذینفع بیثباتی است نه ثبات. سودش در بیثباتسازی است. چون گذار آرام نیاز به نهاد و توافق و تکثر و گفتگو و اجماع دارد و اینها باعث میشود ایشان یک بازیگر در کنار دیگران باشد نه رهبر یگانه. پس معلوم است که از این فرایند استقبال نمیکند که هیچ نامش را هم مصادره میکند و مدعیاش میشود بعد دستور خشونت کور میدهد. چون بحران و خشونت و وضعیت صفر است که شرایط لازم برای ظهور "منجی مقتدر" را فراهم میکند. پس شتاب و اضطرار مصنوعی ایشان و دستگاه پروپاگاندایشان تصادفی یا از روی حماقت نیست، کارکردی است. دیگر اینکه، سپردن رهبری گذار به بلاگرها و سلبریتیها یعنی سقوط کیفیت تصمیمگیری. بلاگر با الگوریتم کار میکند و الگوریتمها به افراط و تندروی پاداش میدهند نه به عقلانیت. به همین خاطر سلبریتیمحوری یعنی اینکه به جای مسئولیت روی اثرگذاری سرمایهگذاری کنیم! یعنی تصمیمها با لایک سنجیده شوند نه با هزینهی انسانی! یعنی ایجاد رهبری بدون پاسخگویی، بدون دانش گذار، بدون پرداخت هزینه. توقع من این بود که بلاگرها با استفاده از فضای باز خارج کشور برای مردم آیینهی زیست دموکراتیک و روالها و رویههای اخلاقی و فرهنگی و سیاسی کشورهای دموکراتیک باشند نه تصمیمگیر و خردکنندهی نیروهای عقلانی جامعه.