📅جبر تاریخی،اشتباهی در تحمیل اعتقادات به تاریخ در جهت آرمانشهرگرایی!🏢بخش 1

📄مارکس و انگلس می گویند:كمونیست‌ها ، مقاصد و نظریات خویش را به هیچ عنوان پنهان نمی سازند.کمونیست ها ، آشكارا اعلام می‌كنند كه تنها و تنها از طریق واژگون ساختن همه نظم اجتماعی موجود ، از راه جبر ، قهر و آتوریته ؛ وصول به هدف ‌هایشان میسر است.بگذارید طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونیستی بر خود بلرزند.پرولتاریا در کارزار انقلاب قهر آمیز سوسیالیستی خود هیچ چیزی جز زنجیر های خود را از دست نمی‌دهد ؛ اما جهانی جدید و نو را به دست خواهد آورد.

🔻نقد:در این بیان روشن،مارکس خشونت و رادیکالیسم خطرناکی را ترویج می دهد که بسیار نا معقول و مضر است.
با ابتنا به خشونت نمی توان پایه گذار نظم معقول مناسبی بود چراکه بیشتر از خشونت دیکتاتوری می زاید.جنبش های مدنی موفق که به دموکراسی می رسند عموما خشونت پرهیز هستند.یعنی ابتدا مبتنی بر عدم خشونت،سپس در مقابل خشونت واکنش هم نشان میدهند.
🚫اما مارکس یکباره به پله آخر خشونت می پرد و امکان اصلاح را نفی میکند.دیگر اینکه رد تمام دستاوردها و به هم زدن یکباره همه چیز روش بسیار خطرناک غیر معقولیست چون اصلاحاتِ همیشه کم هزینه تر و معقولانه را پیشاپیش باطل فرض گرفته است.

پرولتاریایی داریم که قهرآمیز و خشونتبار قرار است چیزی را که طبقه حاکم(!)نامیده واژگون کنند.بماند اینکه تاریخ نشان داد تز مارکس درست نیست و به اعتراف گلدمن و دیگر چپهای قرن بیستمی وضع طبقه کارگر بسیار اصلاح هم شد.جهان نویِ او هم همان استمرار تفکر آرمانشهری(بخوانید ناممکن و تخیلی)اوست که فکر میکند با این روش می تواند جهانی نو خلق کند و استمرار سنتها و دستاوردهای بشری را دست کم می گیرد و بی مقدار می کند
.

📄مارکس در بررسی نظام های تاریخی مارکس معتقد است:تاریخ همواره مسیر خود را پیش می برد و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هر کس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابۀتاریخ نابود خواهد شد.لذا در این بینش انسانها فقط وظیفه دارند که تاریخ را کشف و وصف نمایند نه اینکه خود تاریخ بسازند.مارکسیسم معتقد است که جوامع در سیر تاریخی خود همواره پنج مرحله یا دوره نظام تاریخی را به ترتیب طی کرده اند:کمون اولیه یا جامعه ی اشتراکی ابتدائی برده داری زمین داری یا فئودالیزم سرمایه داری یا کاپیتالیزم سوسیالیسم که مرحله ی نهایی آن (کمونیسم یا جامعه ی بی طبقه)است(کمون ثانوی) .
این پنج دوره مسیرهای مشخص و از پیش تعیین شده ای هستند که گذر از آنها سرنوشت محتوم هر جامعه ای است.مارکس معتقد است که با توجه به مطالعات علمی که بر روی جامعه و تاریخ انجام داده،موفق به کشف این قوانین و مسیرها شده است.بدین جهت مارکس و انگلس معتقدند که سوسیالیسم آنها علمی است و سوسیالیستهایی نظیر اوئن و سن سیمون و غیره را نکوهش کرده و آنها را سوسیالیست تخیلی می نامند.
=====================
🔻نقد:این بینش اسطوره ایی و توهمی مارکس با کانون انقلابی تز او تعارض دارد زیرا اگر تاریخ جبر محتومی دارد پس نقش عامل انسانی و اختیار و انتخاب عقل نقاد سوژه کجا می رود؟،او در سطور بعدی میگوید که نقش قابله دارد و می زایاند؛آنچه مارکس می خواهد بازی با جیر و اختیار است.حالا با این حساب هم سوال دیگر این است که اگر این جبر به دخالت و عاملیت من وابستگی دارد چرا با خودم مثل شئ ای در خدمت تز مارکس برخورد کنم؟مگر خودم عقل و منطقی ندارم که با توجه به شرایط زمانی و مکانی خودم قابلۀ چیز دیگری باشم که با ریل گذاری مارکس متفاوت باشد؟
ابتدا عقل سلیم می پرسد که اگر جبر است چرا من هزینه آن را بدهم؟زحمت عملگرایی چیز اجباری را چرا بر خود هموار کنم؟اگر باید زحمت بکشم و هزینه بدهم چرا آنچه معقولتر و نیکتر دیده ام را مححق نکنم و به عامل انسانی خود تشخص ندهم؟چرا باید الزاما راه مارکس را بروم؟تکلیف آنکه با عقل و درایت خود اصلاح امور را دیده چیست؟یا کسی که انقلابی را می پسندد که هدف دیگری دارد؟پس ایندو با هم جمع شدنی نیستند و مشکلزا هستند.این مشابه یکی از ایراداتیست که پوپر به تاریخ گرایان میگیرد.
@cafe_andishe95

Comments

Be the first to add a comment