🖋 ... این مطلب را به مثالی روشن می‌کنیم: و آن این‌که مثلاً خورشید، پس از آن‌که کسوف نکرده بود، کسوف می‌کند، سپس ظاهر می‌شود، پس برای کسوف سه حال حاصل می‌شود:
حالی که در آن معدوم بود و وجود او را انتظار می‌کشیدند، بدین معنی که می‌خواست بشود.
و حالی که الان موجود است، یعنی هستی یافته و کائن است.
و حال سوم آن است که در آن معدوم است و لیکن در پیش بود.
و برای ما در مقابل این سه حالت، سه علم گوناگون پدید می‌آید:
زیرا اولاً دانستیم که کسوف معدوم است و در آینده خواهد بود.
و دوم آن‌که فعلاً وجود دارد.
و سوم آن‌که بود ولی اکنون نیست.
و این سه علم، متعدد و مختلف‌اند، و تتابع آن‌ها در یک محل، موجب تغیر ذات عالِم می‌گردد، زیرا اگر بعد از انجلاء [=پایان کسوف] بداند که کسوف اکنون هم موجود است، هم‌چنان که از پیش بود، البته جهل است نه علم، و اگر آن زمان که وجود دارد، بداند که معدوم است، البته جاهل است، زیرا یکی از این دو قائم‌مقام دیگری نتواند بود.
و [ابن‌سینا و هم‌باوران او] گمان برده‌اند، که حال خدای تعالی در این احوال سه‌گانه، اختلاف نمی‌یابد، در حالی که این امور مؤدی به تغییر و دگرگونی می‌شوند. و آن چیزی که حال او اختلاف نیابد، تصور نمی‌رود که این حالات سه‌گانه را بداند، زیرا علم تابع معلوم است، و آن‌گاه که معلوم تغیر یابد، علم نیز تغیر می‌یابد و آن‌گاه که علم تغیر یابد، به ناچار عالِم نیز تغییر یافته است؛ و حال آن‌که تغیر بر خدای تعالی محال است.

🖋 و هر چیزی که در معرفت آن نسبت به زمان واجب آید، تصور نمی‌رود که او [=خدا] آن را بداند، زیرا علم بدان موجب تغیر می‌شود.
این عقیدۀ آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] در مورد چیزهایی است که منقسم به زمان است و هم‌چنین است عقیده‌شان در آن‌چه به ماده و مکان منقسم می‌گردد، مانند افراد مردم و جانوران، زیرا آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] می‌گویند: او [=خدا] عوارض زید و عمرو و خالد را نمی‌داند، بلکه تنها انسان مطلق را به علم کلی می‌داند، و می‌داند که لازم است بدن او [=انسان مطلق] مرکب از اندام‌هایی باشد، که بعضی جهت محکم گرفتن و برخی جهت راه رفتن است و ... .

🖋 و این است قاعده‌ای که [ابن‌سینا و هم‌باوران او] بدان اعتقاد دارند و به واسطۀ آن به کلی، شرایع [=آیین‌ها و ادیان] را از ریشه برمی‌کَنند، زیرا مضمون آن این است که اگر مثلاً زید، خدای تعالی را اطاعت یا عصیان ورزیده باشد، خدای تعالی به آن‌چه از احوال در او [=زید] پدید می‌آید، عالِم نباشد، زیرا او [=خدا] زید را به عینه نمی‌شناسد، چون [زید] شخصی است، و افعال او [=زید] بعد از آن‌که نبود، حادث گشته، و وقتی [خدا] شخص را نشناسد، البته احوال و افعال وی را هم نمی‌شناسد، بلکه کفر زید و اسلام وی را هم نمی‌داند، و فقط کفر «انسان» و اسلام او را به طور «مطلق» می‌شناسد، یعنی به صورت کلی، نه مخصوص اشخاص.
این‌جا لازم می‌آید بگویم محمد (ص) به نبوت قیام کرد در حالی که او [=خدا] نمی‌دانست که محمد در آن حال به سوی وی دعوت می‌کند، و هم‌چنین است حال با هر پیامبر معین، و فقط او [=خدا] می‌داند که از مردم کسی به نبوت قیام نموده، و صفت او چنین و چنان است، و اما پیامبر مخصوص را به تنهایی نمی‌شناسد، زیرا این امر به حس شناخته می‌شود، و احوال ناشی از او [=محمد] را نیز نمی‌داند، زیرا آن‌ها احوالی است که در مورد شخص معین به انقسام زمان منقسم می‌شود و ادراک آن‌ها با اختلافاتی که دارند، موجب تغیر می‌گردد.
این بود آن‌چه خواستیم از عقیدۀ آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] نقل کنیم، و بعد آن را تفهیم نماییم و سپس قبایحی را که از این اقوال لازم می‌آید، آشکار سازیم.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment