مادرم همیشه میگفت از آسمان فقط برکت میآید. [برای ما آبادانیها که فقط بمب و موشک بارید...]وقتی زنبیل قرمز رنگش را گرفته بودم و با خودم میکشیدم، باران گرفت و زمین گل و شل شد، گفتم: ' چه بارون گهی' ...آن موقعها چیزی به نام چتر هنوز به شهر و محله فقیر جنگزدگان نرسیده بود. برای محلههای فقیر...باران مصیبت است شاید در جای دیگر برکت باشد: کشاورران و باغداران...عشاق به هم رسیده در خیابانی در پاریس...برای بچههای فقیر اما...باران مایه خشم است و برف مریضی و لرز، مثل گربهها که از باران نفرت دارند و پرندگان که با هر بارشی آسمان را خالی میکنند...' از آسمان بیزارم...