روایت شکست: "روایت مکرر نوادگان از شکست نیاکانشان" و ناکامی 150 ساله ایرانیان در پیشبرد پروژه دولت/ملت، به جستجوی تئوری ها و علل مختلفی نظیر جامعه کوتاهمدت، استبداد تاریخی، جامعه کلنگی، موقعیت ژئوپولتیک و نظایر آنان انجامیده که غالباً مشکلات ساختاری را عمده دیده اند. این نظریات قطعاً واقعیات مهمی را بیان کرده اند، اما طرحشان در سطوح عامیانه و حتی روشنفکرانه، به نوعی "ساختارگرایی" جبرمحور انجامیده. گویی به نوعی "درماندگی آموخته شده" دچار شده ایم. القای نفرین شدگی این سرزمین، مرثیه گویی بر خون جوانان وطن و ناله سر کردن از شام تاریک وطن را رونق داده. اما نظریه کنش گران مرزی "دکتر مقصود فراستخواه"، نیمه دیگر لیوان را می بیند و می کوشد، بر نقش عاملیت و کنش گران و اهمیت این کنش گری تاکید کند.
فضای مرزی: در غیاب جامعه مدنی قوی و ضعف کنش گری جامعه، اهمیت کنش گرانی که در مرز بین دولت و ملت حرکت می کنند، تا به تعدیل و تسهیل تحولات یاری رسانند، مهم می شود. کنش گر مرزی، کنشی خاکستری و حتی نامحسوس در فضاهای مرزی و بینابینی دارد. نه در فضای دولتیان نفس می کشد و نه در فضای اپوزیسیون. در فضایی آستانه ای تنفس می کند. وضعیتی سیال و شناور دارد و توانایی سخن گفتن با دو زبان را دارد. نه در پی قهرمان بازی و حماسه آفرینی است و نه دچار سوگواری مزمن تاریخی می شود. به صورت محدود روی عقلانیت حساب می کند. نقش جامعه مدنی به عنوان میانجی و ضربه گیر بین حکومت و مردم، از زمان هگل در اروپا مطرح بوده است. چنین ساختاری به هوش جمعی مجال بروز می دهد. اما در جامعه ای که به سبب ژئوپولیتیک و فاکتورهایی همچون کمبود آب و حتی داشتن ذخائر نفتی و معدنی، نقش دولت چندان بزرگ می شود که احساس استغنا از جامعه و بی نیازی به مالیات دهنگان پیدا می کند و مجالی به خرد جمعی داده نمی شود و برآمدش حکومت کودن های زورمند است. در چنین جامعه ای، دولت و ملت به "دیگری" یکدیگر تبدیل می شوند. هیچیک به دیگری اعتماد ندارند و یک شکاف مزمن و مهم بینشان برقرار می شود. در چنین جامعه ای "حس درویشانی را داریم که بر گنج نشسته ایم". جامعه بارها و بارها در تلاش هایش به بن بست می خورد و بارها "اعتماد به نفسش را از دست می دهد، اما از نفس نمی افتد و به شیوه های عاملیت خود تنوع می بخشد"، تا همچون آب خود را به دریا نزدیک و نزدیک تر کند و عنصری که بیش از همه- و حتی از کنش گری خودش- به او کمک می کند، تکنولوژی و پیشرفت علم است که حکومت نمی تواند چندان بدان مهار بزند. کنش گران مرزی در کشوری که جامعه مدنی قدرتمندی ندارد سعی می کنند در محافل دانشگاهی، انجمن های علمی، خیریه ها، سمن ها، حفاظت از محیط زیست، مدارس غیرانتفاعی و خلاصه هر جایی که دولت توان حذف کاملشان را ندارد، کنش کنند. کنش گر مرزی انسان ملایمی است که باید بتواند از طرفی مسائل تخصصی را برای حکومتی از اشخاص غیرمتخصص و بعضاً کودن و از طرف دیگر برای جامعه به زبانی ساده توضیح دهد. کنش گر مرزی بیش از هر چیز باید زباندان و گفتگوگر ماهری باشد که همچون سلیمان نبی زبان همه را بداند. مهمترین ابزار او زبان او و البته تخصص اوست.
معرفت شناسی و منطق تغییر: اهمیت گفتگو به لحاظ معرفت شناختی، در آنجاست که حقیقت نه امری پیشینی و ساخته شده، بلکه امری پسینی و تجربی و ملک مشاع همه انسان هاست و همه استدلال ها ناتمام اند و حقیقت دم به دم در حال ساخته شدن و تکمیل شدن است. کنش گر مرزی به جهت معرفت شناسی، یک تکمیل گراست نه دانای کل. سعی می کند یک پل باشد نه یک دیوار. کارش روغنکاری مفاصل است. او به لحاظ عملی هم یک نتیجه گرا و یک پراگماتیست است که کارنامه اش با عملکردش سنجیده می شود. قهرمان و ذات گرا و انقلابی هم نیست. اصلاح گرا و دلسوز است. عملکرد او کاتالیستی و تسهیل گرانه است. قائل به حقیقت ناب و واحد نیست، به تکثر قرائات و روایات باور دارد. به بی ربطی دولت و ملت باور ندارد. همیشه چیزی از دولت ها در ملت ها و چیزی از ملت ها در دولت ها هست. این نیست که همه دولت ها جائر و غاصب و نامشروع باشند و مردم بی عیب و معصوم ومظلوم. مردم هم ضعف های تاریخی و فرهنگی دارند. مخالفان سیاسی را هم به چشم آدم های مغرض و تهدیدهای امنیتی نمی بیند بلکه به چشم فرصتی برای همفکری برای حل مشکلات می نگرد.
مبنای این نظریه این است که تاریخ امکانات گوناگون و بلکه غیرقابل پیش بینی ای دارد که می توان و باید از همه شان استفاده کرد و به قول معروف روزنه گشایی کرد. هر کسی که به درمی یا دمی یا قدمی یا درمی، کار را پیش ببرد، ارزشمند است. به قول ابوسعید خداوند رحمت کند کسی را که یک قدم پیش نهد. 13 فرودین 1405