من تعجب میکنم که شما در این مورد چیزی نمیدانید. همه میدانند که من چندین بار خوابنما شدهام. در کتاب خودم نیز در این مورد نوشتهام. در کودکی خوابنما شدم، یک بار در پنج سالگی و یک بار در شش سالگی. «بار اول حضرت علی را خواب دیدم». حادثهای برایم پیش آمد. داشتم بر روی سنگی میافتادم که او خودش را بین من و سنگ حایل کرد. میدانم برای اینکه دیدم. نه در خواب بلکه در واقعیت. «فقط من دیدم و بس». حتی شخصی که مرا همراهی میکرد به هیچ وجه او را ندید. هیچکس غیر از من هم نباید او را میدید. برای اینکه... «آه، من میترسم شما مرا درک نکنید». ...
برای اینکه شما به آن اعتقاد ندارید، نه به خدا و نه به من. خیلیها باور نمیکنند، حتی پدرم نیز باور نمیکرد. نه تنها هرگز باور نمیکرد، بلکه مرا مسخره هم میکرد. خیلیها با احترام از من سؤال میکردند که آیا هرگز در این مورد شک نکردهام که یک رویا یا فانتزی بوده باشد؟ و من جواب میدادم خیر. نه بهخاطر اینکه به خدا اعتقاد دارم و میدانم از طرف او برای انجام یک مأموریت انتخاب شدهام، بلکه «خوابنما شدنهای من معجزههایی بودند که کشور را نجات دادند». سلطنت من کشور را نجات داد، بهخاطر اینکه «خدا کنار من بود». میخواهم بگویم «تمام کارهایی که برای ایران کردهام، بهتنهایی انجام ندادهام و کسی که پشت سر من بوده، خدا بوده است». متوجه میشوید؟» این جملات آشکارا نشان میدهد که شاه خود را نه فقط مجری ارادهی سیاسی، بلکه حامل نوعی مأموریت الهی میدانست. این احساس مأموریت، چنانکه در بسیاری نظامهای اقتدارگرا دیده میشود، دو پیامد متناقض دارد: از یکسو، به پادشاه احساس حقانیت مطلق میدهد و از سوی دیگر، او را مسئول همهچیز در چشم مردم میکند. شاه میخواست نظامی بر اساس قدرت کاریزمایی تاسیس کند. در چنین نظامی، مشروعیت نه از قانون و نه از سنت، بلکه از ایمان مردم به استثنایی بودن شخص حاکم سرچشمه میگیرد. مردم باور میکنند که رهبر نیرویی فراتر از بشر دارد، و همین باور، نظام را بر محور او میچرخاند. اما چنین قدرتی ناپایدار است، زیرا فروپاشی کاریزما مساوی است با فروپاشی کل ساختار مشروعیت. در ایران نیز، تقدسبخشی به شخص شاه، به جای استحکام نظام، آن را شکننده کرد؛ زیرا هر انتقاد یا نارضایتی، مستقیماً به چهرهی مقدس او اصابت میکرد. نظامهایی که با تقدیس قدرت، مردم را به کودکان صغیر تبدیل میکنند، دیر یا زود با بحران مشروعیت مواجه میشوند. وقتی مردم از رهبر انتظار دارند که همانند خدا همه چیز را بداند و درست کند، در واقع خود را از مسئولیت مدنی خلع میکنند. اما همین بیمسئولیتی، لحظهی سقوط را تسریع میکند، زیرا در زمان بحران، هیچ نیروی اجتماعی برای دفاع از قدرت مقدس باقی نمیماند. در این معنا، «خدا، شاه، میهن» نه فقط مردم را از مشارکت سیاسی دور کرد، بلکه فرهنگ سیاسی را هم از درون تهی ساخت. وقتی یک ملت اقتدار را در شخصی مقدس متمرکز میکند، در حقیقت وجدان اخلاقیاش را به او میسپارد. چنین مردمی گمان میکنند اگر رهبرشان به نمایندگی از خدا سخن میگوید، پس آنان از خطا مبرا هستند. اما تاریخ بیرحم است؛ و در لحظهی فروپاشی، گناه و مسئولیت از آنِ همه میشود.