من خیال میبافم با نور و در میانهاش میله میبافد زندانبان من باز رویاهایم را پر میدهم از میانهی پنجره رهایشان میکنم سوی آسمان و باز چراغها را کم نور میکنند تا خواب بیایید تو را ببرد میان دیوارهای سردِ سیاه و سفید و رهایت کند با پتوی پلشت تردید و ترس من باز آواز میخوانم بلند بلند : "بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ..." و باز زندانبان چشمهایم را روی پرواز کبوترها میبندد.. و من دلتنگ برگ چنار و پر سنجاقک صورتم را میشویم... و باز و باز و باز تکرار میشوند روزها و شبها و ... و من هنوز زندهام و من هنوز آواز میخوانم و من هنوز نور را با خیالم پیوند میدهم!