من خیال می‌بافم با نور
و در میانه‌اش میله‌ می‌بافد زندانبان
من باز رویاهایم را پر می‌دهم
از میانه‌ی پنجره رهایشان می‌کنم سوی آسمان
و باز چراغ‌ها را کم نور می‌کنند
تا خواب بیایید تو را ببرد
میان دیوارهای سردِ سیاه و سفید
و رهایت کند با پتوی پلشت تردید و ترس
من باز آواز می‌خوانم
بلند بلند :
"بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ..."
و باز زندان‌بان
چشمهایم را روی پرواز کبوترها می‌بندد..
و من دلتنگ برگ چنار و پر سنجاقک
صورتم را می‌شویم...
و باز و باز و باز تکرار می‌شوند روزها و شب‌ها و ...
و من هنوز زنده‌ام
و من هنوز آواز می‌خوانم‌
و من هنوز نور را با خیالم پیوند می‌دهم!

هفدهم مرداد ۱۴۰۰

Comments

Be the first to add a comment