انتشار خبر اخراج دکتر بیژن عبدالکریمی از دانشگاه آزاد اسلامی بار دیگر نویسنده این سطور را به تأملی تاریخی واداشت. تردیدی نیست که تأسیس نهاد دانشگاه به مفهوم نوین آن (که پرورش «تفکر انتقادی» و سنجش و عمل با معیار «علم» مهمترین ویژگی و کارکرد آن است) در دوره پهلوی گامی مهم و بستری سازنده در تحول و پیشرفت ایران بود و بخش مهمی از پیشرفتها در زمینههای مختلف از نحوه اداره امور تا توسعه علمی و اقتصادی کشور از رهگذر کوششهای دانشگاهیان و پرورشیافتگان دانشگاه به دست آمد. در مقابل و به گونهای تناقضنما یکی از دلایل ناکامی نهایی رضاشاه و سقوط حکومت در زمان پسرش نادیده گرفتن تدریجی هشدارهای دانشگاهیان و تربیتشدگان نظام دانشگاهی یا در واقع غفلت از همان کارکرد اصلی دانشگاه (نقد و نگاه علمی) بود. مگر آن طور که تاریخ نشان میدهد از فروغی و مصدق تا شریعتی و نراقی و بازرگان و سحابی و صدیقی جز خیر ملک و ملّت و در نهایت خود حکومت را میخواستند؟ اگر چه در ضمن شور و احساس انقلابی دهه 1360 نیز تعداد قابل توجهی از سرمایههای دانشگاهی و در کل نخبگی کشور بر باد رفت، اما انتظار میرفت در نظام برآمده از یک انقلاب آزادیخواهانه و مردمی از سرگذشت نادیده گرفتن دانشگاه و دانشگاهیان و نقدهای دلسوزانه آنها عبرت گرفته شود. بااین حال در عمل چنین نشد و در انحراف از مسیر موعود انقلاب، دانشگاهیان نیز در مجموع و به رغم برخی فراز و نشیبها، مورد بیمهری قرار گرفتند. در نتیجه اکثریتی به خودسانسوری روی آوردند و اقلیتی که وظیفه نقد را فراموش نکردند در مسیر انزوا و حذف قرار داده شدند . کاش کسانی که همچنان استفاده از ابزار اخراج و تهدید در دانشگاه را سودمند میدانند مروری بر کارنامه اخراجهایی از این دست میکردند و نسبت نقدهای دلسوزانه اخراجشدگان با روند وضعیت کشور را میسنجیدند تا دریابند آیا اگر به نقدهای آنان توجه میشد کشور و حتی خود حکومت در مسیر بهتری قرار میگرفت یا نه! مگر رضاشاه مجبور نشد در آخرین روزهای حکومت خود به خواهش از فروغی که خزیده در انزوا و سرگرم تولید فکر و اندیشه در قالب آثاری ماندگار بود، روی آورد؟ مگر پسرش در ماههای آخر و دیرهنگام دست به دامان برخی از همان حذفشدگان از جمله دانشگاهیان (صدیقی، نراقی و ...) نشد؟ براساس تجربه تاریخی چه در ایران و چه در جهان در نهایت بازنده صحنه بیرونی این شیوه نامیمون کسانی هستند که به جای چارهجویی برای اداره بهتر امور از جمله از رهگذر نقدهای دانشگاهیان، به پاک کردن صورت مسأله و حذف منتقدان خیرخواه روی میآورند. بازنده پنهان اما مهمتر این شیوه کهنه و نخنما نیز کشور، مردم و منافع ملّی هستند. کافی است کسانی که بر آزمودن این خطاهای مکرر اصرار دارند به پاسخ این پرسشها بیندیشند: با ادامه این خطای آزموده دقیقاً به دنبال چه هدفی هستند؟ آیا با اخراج کردن از دانشگاه، آن هم در جهان کنونی رسانه و ارتباطات، میتوانند صدای نقد را خاموش کنند؟ آیا این کارها فضا را برای جایگرین شدن آراء و افکار افراطی به جای نقد علمی و خیرخواهانه فراهم نمیکند و نقض غرض خود اخراجکنندگان نیست؟ (برای مثال آیا دلیل ارائه شده برای اخراج اخیر، مطلوب سلطنتطلبان و به نوعی تبلیغ به سود آنان نیست؟!) آیا از تعداد مخاطبان و میزان اثرگذاری افراد اخراج شده کم میشود؟ میتوان بر سیاهه این پرسشها افزود، اما گویا داستان «بر شاخ نشستن و بیخ بریدن» دائم بازتولید میشود و دائم مجریان خود را از میان کسانی که سر خود را در زیر برف کردهاند، مییابد! امید که با جبران هر چه زودتر خطای اخیر فصل تازهای در عبرتآموزی از تاریخ گشوده شود.