داستانی برای تاپاله خوریدو روستایی به نامهای مشدحسن و مشدحسن تصمیم گرفتند که سوار بر تراکتور مشدحسن به شهر بروند و در راه مشد حسن در کنار جاده تپاله گاوی را دید و خواست سربسر مشد حسین بگذارد و گفت:
مشد حسین اگر این تپاله گاو را بخوری این تراکتور را به تو میدهم،
مشدحسین هم گفت: اگر به ارواح پدرت قسم بخوری که به قولت عمل میکنی من میخورم
مشد حسن هم قسم خورد که به قولش عمل خواهد کرد.
مشدحسین پیاده شد و تپاله را خورد و صاحب تراکتور شد
رفتند شهر و موقع برگشتن، مشد حسن دید که تراکتور را از دست داده است و سر صحبت را باز کرد و مشدحسن گفت :
اگر تپاله را بخورم تراکتور را برمیگردانی؟
مشد حسین قبول کرد
مشدحسن هم از خدا خواسته، پیاده شد و تپاله را خورد و تراکتور خود را صاحب شد.
در نزدیکی های روستا مشد حسین رو کرد به رفیقش گفت : موقع رفتن به شهر تراکتور مال تو بود و حالا هم مال توست، این تپاله خوردن ما چی بود؟!؟!
+ پس از ۷ سال شاخ و شانه توخالی برگشتند سر خط، فقط بحران سازی میکنند تا راحتتر دزدی کنند
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing