پاسارگاد نیوز KFP
0:59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هشتگ #مهسا_امینی تمامی رکوردهای تاریخ توئیتر فارسی را شکست
بیش از ۵.۳۵۰.۰۰۰ توئیت و بازتوئیت تا عصر روز دوشنبه ۲۸ شهریورماه
#مهسا_امینی
#ایران_متحد
#Mahsa_Amini
@PN_KFP
1 comment
Rasti
Sep 19, 2022
"راستی" ۲۷
شهریور ۲۵۸۱
می خواستم شبانگاه به چند کار دیگر برسم که عقب افتاده
بودند،
فکر ژینا رهایم نکرد، اینها را از فکر در آوردم:
پرده اول
فرشتگانی آمده از کهنه دیار با صفای ایران
یه دختر کُردی بود یه اسمش فارسی بود یه اسمش کُردی
بود
خیلی خوشگل و ناز بود خیلی جوون بود انگار بچه بود
یه بچه که هنوز صورتش لطافت بچگی داشت هنوز دلش بچه
بود
یه بچه پاک با یه دل پاک
تهران را شنیده بود شهری خیلی بزرگ و دَرَندشت
بی قانون، آلوده و کثیف و خیلی هم مهم!
اما باز کنجکاو بود، دلش می خواست خودش بیاد ببینه
برادرش هم همینطور
هردو دلهاشون صاف بود، مثل هوای سقز، مثل هوای پاک
روستاهای کهن کردستان
مثل بره های مظلوم و ساده بودن، خیال می کردن بدیها و
بدها به اونها چه؟
اونها که نمی خواستن بد باشن
اونها فقط می خواستن تهران و ساختمانهاش و دانشگاه هاش
و بازارهاش رو ببینن
چیز زیادی نداشتن
با اتوبوس و بعد با مترو آمده بودن؛ بابا و مامان را
خیلی سخت راضی کرده بودن
بابا و مامان همیشه نگران
بابا و مامانی که از تموم دنیا همونها رو داشتن کیارش
و ژینا
با همه سختی راه و گرما و شلوغی و سر و صدا ، صدای غرش
کرکننده غیرقانونی موتورها،
صدای فریاد بلندگوی غیرقانونی وانتبارها!
قانون کجا بود، اینها مال زمان طاغوت بود، صدای تهران،
صدای پایتخت
صدای همهمه بازار، نگاه های خشک و بی اعتنای مردم ، با
همه اینها
بهشون خوش گذشته بود، آخه دل هاشون خیلی صاف و جوون
بود به خود نمی گرفتن
هیچکدام از این عجایب رو توی شهر خودشون ندیده بودن
شاید کَم کَمکی از آنها را
--------------------------------------------------------------------
پرده دوم شهر خسته، عصبی و آلوده
شهری که یک زمانی درست و حسابی و تمیز بود.
مأمورها تو ماشین گشت هنوز خوب خسته نشده بودن نیمه
روز بود
ماده گرگ هایی بی بهره از زیبایی همچون ملکه عفریته
انگلیس
آماده و عطش دار دریدن هر آنچه بتوانند
آماده و خواستار دیدن یه چهره زیبا
نه برای خوش آمدن شان، نه برای ستایش زیبایی
فقط عطش گیر آوردن یه طعمه! یه موجودی که بتونه کینه
شان را تحریک کنه
فقط واسه گیر آوردن چیزی که عقده شان رو با سرکوفت و
سرکوب کمی تسلا بِدن
و نره گرگهایی که گویی فقط آماده اطاعت و خشونت باشن
تا آنها هم بهره ای از خشونت در تهیگاه ذهن نارس
بکارند
گوشه اتوبان چشم های تنگ شان به همانی افتاد که منتظرش
بودن
اصلاً ندیدن ظاهر دختر و پسری کاملاً با معیارهای شهر
اسلامی و مصیبت زده تهران
شبیه همه مردم دیگر بود، اصلاً ندیدند ایرادی نداشت
یکی از ماده گرگها گفت نگهدار!
راننده ون ایستاد، ماده گرگ خودش را به ژینا رساند
این چیه پوشیدی؟ ژینا بُهتش برد، تا حالا کسی با این
خشونت و زشتی با او صحبت نکرده بود
مگه چه اشکالی داره؟
چه اشکالی؟ بیا بالا!
ژینا محکم ایستاد، مقاومت کرد، سرسختی نشون داد مثل
همه کُردها
گرگ های نر و ماده ریختند و با زور بردندش داخل ون،
برادر همین طور ایستاده بود نمی دونست چکار باید بکنه.
شاید اگه مامان همراه شون بود خودش رو زیر ون می
انداخت و نگهش می داشت
و .........................
اصابت ماده و ضد ماده!
برخورد نزدیک از نوع سوم!
و هنوز نه
کیارش باورش می شود نه بابا و مامان و .... هِی .... شاید بابا بزرگ!
شهریور ۲۵۸۱
می خواستم شبانگاه به چند کار دیگر برسم که عقب افتاده
بودند،
فکر ژینا رهایم نکرد، اینها را از فکر در آوردم:
پرده اول
فرشتگانی آمده از کهنه دیار با صفای ایران
یه دختر کُردی بود یه اسمش فارسی بود یه اسمش کُردی
بود
خیلی خوشگل و ناز بود خیلی جوون بود انگار بچه بود
یه بچه که هنوز صورتش لطافت بچگی داشت هنوز دلش بچه
بود
یه بچه پاک با یه دل پاک
تهران را شنیده بود شهری خیلی بزرگ و دَرَندشت
بی قانون، آلوده و کثیف و خیلی هم مهم!
اما باز کنجکاو بود، دلش می خواست خودش بیاد ببینه
برادرش هم همینطور
هردو دلهاشون صاف بود، مثل هوای سقز، مثل هوای پاک
روستاهای کهن کردستان
مثل بره های مظلوم و ساده بودن، خیال می کردن بدیها و
بدها به اونها چه؟
اونها که نمی خواستن بد باشن
اونها فقط می خواستن تهران و ساختمانهاش و دانشگاه هاش
و بازارهاش رو ببینن
چیز زیادی نداشتن
با اتوبوس و بعد با مترو آمده بودن؛ بابا و مامان را
خیلی سخت راضی کرده بودن
بابا و مامان همیشه نگران
بابا و مامانی که از تموم دنیا همونها رو داشتن کیارش
و ژینا
با همه سختی راه و گرما و شلوغی و سر و صدا ، صدای غرش
کرکننده غیرقانونی موتورها،
صدای فریاد بلندگوی غیرقانونی وانتبارها!
قانون کجا بود، اینها مال زمان طاغوت بود، صدای تهران،
صدای پایتخت
صدای همهمه بازار، نگاه های خشک و بی اعتنای مردم ، با
همه اینها
بهشون خوش گذشته بود، آخه دل هاشون خیلی صاف و جوون
بود به خود نمی گرفتن
هیچکدام از این عجایب رو توی شهر خودشون ندیده بودن
شاید کَم کَمکی از آنها را
--------------------------------------------------------------------
پرده دوم شهر خسته، عصبی و آلوده
شهری که یک زمانی درست و حسابی و تمیز بود.
مأمورها تو ماشین گشت هنوز خوب خسته نشده بودن نیمه
روز بود
ماده گرگ هایی بی بهره از زیبایی همچون ملکه عفریته
انگلیس
آماده و عطش دار دریدن هر آنچه بتوانند
آماده و خواستار دیدن یه چهره زیبا
نه برای خوش آمدن شان، نه برای ستایش زیبایی
فقط عطش گیر آوردن یه طعمه! یه موجودی که بتونه کینه
شان را تحریک کنه
فقط واسه گیر آوردن چیزی که عقده شان رو با سرکوفت و
سرکوب کمی تسلا بِدن
و نره گرگهایی که گویی فقط آماده اطاعت و خشونت باشن
تا آنها هم بهره ای از خشونت در تهیگاه ذهن نارس
بکارند
گوشه اتوبان چشم های تنگ شان به همانی افتاد که منتظرش
بودن
اصلاً ندیدن ظاهر دختر و پسری کاملاً با معیارهای شهر
اسلامی و مصیبت زده تهران
شبیه همه مردم دیگر بود، اصلاً ندیدند ایرادی نداشت
یکی از ماده گرگها گفت نگهدار!
راننده ون ایستاد، ماده گرگ خودش را به ژینا رساند
این چیه پوشیدی؟ ژینا بُهتش برد، تا حالا کسی با این
خشونت و زشتی با او صحبت نکرده بود
مگه چه اشکالی داره؟
چه اشکالی؟ بیا بالا!
ژینا محکم ایستاد، مقاومت کرد، سرسختی نشون داد مثل
همه کُردها
گرگ های نر و ماده ریختند و با زور بردندش داخل ون،
برادر همین طور ایستاده بود نمی دونست چکار باید بکنه.
شاید اگه مامان همراه شون بود خودش رو زیر ون می
انداخت و نگهش می داشت
و .........................
اصابت ماده و ضد ماده!
برخورد نزدیک از نوع سوم!
و هنوز نه
کیارش باورش می شود نه بابا و مامان و .... هِی .... شاید بابا بزرگ!