هنگامی که ننه برای گرفتن خرجی پافشاری میکرد و بابا مینالید: «عصری، عصری!» یعنی که عصری خرجی میدهم. عصر هم که میآمد و میگفت: «فردا،فردا.» و فردا: «عصری،عصری.» این ادامه داشت. عصرها و فرداها میآمدند و پدرم همیشه میگفت: «پول ندارم.» و خرجی را ناتمام میداد، یا اصلا نمیداد و همیشه بدهکار بود. بعضی از روزها هم کار به کتککاری میکشید. بابا دیگر آن آدم همیشگی نبود. گیس ننه را میگرفت و دور کرسی میگرداند و ما از بند دل جیغ میکشیدیم. فریاد میزدیم. به بیرون میدویدیم تا همسایهها صدایمان را بشنوند و به فریادمان برسند.
جیغهای دلخراش اصغر همیشه در گوشم خواهد بود. این جیغها تا ابد مرا بیدار نگه خواهد داشت و مرا بر ضد آنکه همیشه خرجیش آماده است، آنکه شکمش مثل زالو پر است و کاری نمیکند همه خرجی داشته باشند، خواهد شوراند. بر ضد آنکه گوشش کر است و جیغهای اصغر را نمیشنود، نالههای ننه را نمیشنود و بر ضد آنکه نفهمید و ندانست و نخواست بداند که چرا همیشه زیر چشم ننهام از درد کبود بود و همیشه گرسنه بود، تا ما نیم سیر باشیم
📕آبشوران
🖌علیاشرف درویشیان
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing