چقدر شک نداری
که این پیراهن سیاه
که پابرهنه و سراسیمه پیشاپیش قافلهی تابوت
روی هوا راه میرود ،
راه قبرستان را پیدا خواهد کرد.
هی مادر
به تو میگویم اینقدر ضجه نزن
نه فکر کنی که از پایین آمدن آسمان میترسم
نه؛
این آواز
هزار سال است که روی گردنهای بی سر
و صلیب های سنگین
آن بالا ماندهاست
صلیب هایی که هی قد کشیدهاند
و هی میوه دادهاند
تا کی ،کجا ،کدام قصه گو؛
دنبالهی داستان را برای کودکی روایت کند
که از پیوند بردگی
و اسارت به دنیا خواهد آمد.
بردهی بازرگانی در ونیز،
کنیز پیلهوری در چین،
کودکی پسر بردگی و پدر آزادی
دختر بردگی و مادر آزادی
با غزلی در یک دست
و سازی در دست دیگر
و زمزمهگر ترانهای
که چون فوارهای بلند خواهد شد.
چون ابری بر سر جهان خواهم ایستاد
و چون بارانی بر سراسر جهان
تو را سر میدهم ای ترانهی آزادی
به بهای تیری که بر گلویم مینشیند
و تبری که بر انگشتانم،
تو را سر میدهم ای آزادی
ای ترانهی خونین...
«حسین منزوی»
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing