🖋 نوبت به من رسید. یکی از زندانیهای دیگر در گوشم زمزمه کرد؛ کسانی که به سمت راست فرستاده میشوند، به کار اجباری گمارده خواهند شد، و کسانی را که به سمت چپ هدایت میکنند، افراد بیماری هستند که توان کار کردن ندارند و به اردوگاه آدمسوزی فرستاده خواهند شد. من هم منتظر بودم ببینم تکلیفم چه خواهد شد و این تازه آغاز مسائل زیادی بود که در آینده با آنها برخورد میکردم. سنگینی کولهپشتی کمی به سمت چپ متمایلم کرد، اما کوشیدم کشیده قامت گام بردارم. افسر اس.اس سراپایم را برانداز کرد. تردید را در چهرهاش خواندم. سپس دستهایش را روی شانههایم گذاشت. تلاش بسیار کردم تا قیافهام نیرومند جلوه کند. تا اینکه به آرامی شانههایم را چرخاند و به سمت راست هدایتم کرد و من هم به همان سمت حرکت کردم.
🖋 معنای این بازی انگشت را همان شب برایمان توضیح دادند. این نخستین گزینش بود، بودن یا نبودن؛ زیستن یا نابودی. برای اکثر همراهان ما، یعنی در حدود نود درصد حکم مرگ صادر شد و حکم طی چند ساعت به مرحلۀ اجرا درآمد. ...
از زندانیانی که مدتی در آنجا بودند پرسیدم دوست و همکار من به کدام سمت فرستاده شد.
«آیا او را به سمت چپ فرستادند؟»
«بله»
به من گفتند: «میتوانی او را در آنجا ببینی.»
«کجا؟»
با دستی دودکش را که در فاصلۀ چند صد متری بود نشانم دادند. ستونی از شعله به آسمان خاکستری لهستان زبانه میکشید، او، یعنی دوستم تبدیل به ابر شوم شد.
«آنجا همان جایی است که دوستتان در بهشت شناور است.»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل
📚@philosophycafe