بر شن‌های تابستان
On summer sand

کارگردان شینیا تامادا
برگرفته از نمایشنامه ماسـاتاکا ماتسودا

در زمانه هوش مصنوعی خواننده( آنکه مخاطب من و صفحات من است) نیازی به نوشتن روایت و کارگردانی و معرفی..نیست. اینها با یک عکس در هوشواره نمایان می‌شود. آنچه قابل ذکر است حس من و اینکه چرا این فیلم برای من ارزشمند است.
اوساکا مردی که فرزندش را از دست داده زنش رفته و بیکار است ناخواسته با دختر جوان( خواهرزاده‌اش) هم‌خانه می‌شود: شخصی در پایان، افسرده و پوچ، و دیگری در شروعی البته هوشمندانه، پر انرژی و در حال انتخاب، هر چند که در همان حال کنار آنکه به پایانش رسیده زندگی می‌کند.
اینجا نه کسی شعار می‌دهد، نه کسی نصیحت می‌کند، نه کسی درس عبرت است، نه کسی نجات دهنده، زندگی در پرسپکتیو خالی و پوچش روی تابلویی دیده می‌شود.

فیلم پر از ظرافت‌های هوشمندانه است در دیالوگ، میزانسن، شخصیت‌پردازی و روایت است:
مکان شهر ناگازاکی است که جغرافیای عجیبی دارد: یک بخش کوچک مسطح و بعد تقریباً همه‌جا شیب و تپه و خانه‌هایی که در دامنه‌ها پخش شده‌اند. بالا و پایین رفتن از این شیب‌ها در گرمای تابستان خسته‌کننده و طاقت‌فرساست...شهر ناکازاکی در سالگرد بمباران، تابستانی خشک و که آب هم سهمیه بندی شده، شهر پر از خیابان‌های شیب‌دار که هر انسانی در آن عرق ریزان طی مسیر می‌کند. نام فیلم روی شن داغی که هیچ چیز در آن پایدار نیست همه چیز به سرعت محو می‌شود. رابطه‌ها شکننده، امید کوچک، لذت اندک و هیچ اتفاق بزرگی نه در راه است نه در پایان نوید می‌دهد: تنها باران و دوباره زندگی با همان مشخصات اما در فرم و جای دیگر.
فیلم در ظاهر داستان خاصی ندارد:
یک مرد(اوساکو) یک دختر نوجوان( یوکو)، یک شهر گرم، یک خانواده‌ی ازهم‌گسیخته و چند رابطه‌ی خراب... اما چیزی که مهم است انسان‌ها هیچکدام توانایی گفتن رنج‌شان را ندارند. روایت درباره تنهایی نیست، درباره محکوم بودن هم نیست، درباره ارتباط ادمهااست، درباره بیان آنچه کلمات امکان گفتنش را ندارد. در صحنه‌ای که اوساکا کاغذی را امضا می‌کند تا زنش با مرد دیگر برود می‌گوید آیا ما بچه‌ای داشتیم؟ شاید بچه‌ای نبوده که بمیر‌د؟( زندگی، آبی روی شن‌های تابستان است یا رد پای رهگذری است)
زن عصبانی می‌شود و می‌گوید من چی؟ و اوساکو هیچ چیز ندارد بگوید. اینکه او کیست، برایش چه بوده یا هست. دیالوگ شخصیت‌ها همه شخصیت‌سازند( به خاطر نمایشنامه بودن شاید) گذشته تعریف نمی‌شود شخصیت توصیف نمی‌شود، زنده است در مابین کلماتش، عکس‌العملش از مرگ دوستش، از حالی که بعد از دیدن یوکو و دوست پسرش در اتاق می‌بیند از مواجه‌اش با زن مردی که با همسرش می‌خوابد( یکی از تاثربرانگیزترین سکانس‌های فیلم: زن از سکوت و لبخند به فریاد و لرزیدن و کتک زدن می‌رسد...لحظه‌ای اوج درد از درون زنی آرام و ساکت فوران نی‌کند.)
یوکو خواهرزاده جوانش هم درگیر رابطه است اما رابطه‌ای که انتهایش را می‌داند. حرفی نمی‌زند اما از نگاهش، سردیش، رفتارش می‌فهمیم که می‌داند همه چیز را فراهم می‌کند تنش را در اختیار پسر عاشق‌پیشه می‌گذارد اما به راحتی کنار می‌رود‌ حتی به دیگری پیشنهاد می‌دهد.
بازی‌ها همه بی‌نظیر، هیچ کس اغراق نمی‌کند( اساسا کل کار هم‌مثل شخصیت‌ها از آنچه که جاری است و نمی‌توان گفت می‌گوید. در سکوت.)
هیچ کس قرار نیست برای دیگری کاری بکند زنها مردها را رها می‌کنند، بچه‌های شان را رها می‌کنند، مردها با هر زنی می‌روند و می‌آیند از بیکاری و بی‌پولی در رنجند ولی در سکوت از کنار هم می‌گذرند....نه حرف از خیانت است و نه این واژه معنا دارد نه کسی بر خود یا دیگری مرثیه می‌خواند و نه ناله می‌کند.
جهان به آرامی ترک بر‌می‌دارد و انسان‌ها حتی ردپای‌شان هم بر‌ ماسه‌های تابستانی نمی‌ماند. فراموش می‌شوند انگار که هیچ وقت نبوده‌اند.
مهدی فاتحی

Comments

Be the first to add a comment