قرار بود دربارهی بحثی اجتماعی در ادبیات ایران برایش توضیحاتی بدهم. آواز ایرانی میخوانَد. ناگهان فایل بالا را فرستاد و گفت: «
ولش کن، این رو گوش بده و کیف کن». ویولن «حبیبالله بدیعی» و سنتور «فضلالله توکل» است در منزل «محمودی خوانساری» و دستگاهش هم بهقول دوستم «
البته در مقام معجزهی حضرت حق، یعنی آواز دشتی». بعد گفت با گوش دادنِ این قطعه «
الآن حالم خوبِ بد یا بدِ خوبه». من گفتم: «
لذت بردن از غم، لطیف شدن از درد، عمیق شدن با اشک». او گفت: «
تو خوب میتونی برداشتت از احساس رو بگی یا بنویسی، این عالیه». من گفتم: «
کلمات، ترشحی از تلاطم دروناند، به قافیه و نظم، به سجع و وزن؛ و ما نیز با همینها شناخته و درک میشیم؛ اما اصل، چیز دیگریست که به کاغذ نیاید». گفت: «
پس درونت متعادل و آروم و منظمه». گفتم: «ندانم، گمان نکنم». گفت: «
اون تلاطم رو متعادل میکنی با وزن و نظم و درکت». گفتم: «
اون تلاطم رو تقلیل میدیم تا به قدر و اندازهی کلمه دربیاد برای گفتنش». گفت: «
این قابلقبولتره😊». و اینگونه است که گفتوگوها شکل میگیرند! این بدیعی را با
رحمتاللّه بدیعی که
اینجا اشارهای بدو داشتم اشتباه نگیرید.
@REsearchers