⭕️ یک خانواده، سه جمعه و سه قربانی؛ روایتی دیگر از افغانستان
📌 حاجی نعمتالله و ۴۲ قربانی دیگر در گورهای دستهجمعی دفن شدند
♦️ظهر روز جمعه هشتم اکتبر است، حاجی نعمتالله رجبی همچون جمعههای گذشته، برای برپایی نماز به جمع انبوهی از نمازگزاران در مسجد امام بارگاه فاطمیه، در مرکز شهر قندهار میپیوندد. بیشتر نمازگزاران این مسجد او را مردی مومن و خداپرست میدانند. او افزون بر کارهای روزانهاش، ادای نماز در جمع مردم را بر هر کار دیگری ترجیح میدهد.
هوای اوایل پاییز قندهار هنوز گرم و شرجی است، شهر ساکت است و مردم کلافه از بیسروسامانی زندگی پس از ادای نماز جمعه به سوی خانههایشان میروند. حاجی نعمتالله از مسجد که برمیگردد به گوشهای از اتاق خوابش میرود تا چرتی بزند. کارخانه کوچک او در مرکز شهر قندهار، تولید کننده انواع شیرینیهای محلی است. عزتالله پسر جوانش که ۳۱ سال دارد، مغازهای در مرکز شهر قندوز در شمال افغانستان باز کرده است و هر هفته از کارخانه پدرش در شهر قندهار، مواد اولیه و شیرینی برای عرضه به مشتریهایش دریافت میکند. این یک تجارت کوچک خانوادگی است که حاجی نعمتالله و دو پسرش به نامهای عزتالله و احمد ضیا آن را مدیریت میکنند.
عزتالله پنج سال قبل به قندوز مهاجرت کرده است تا کار و بار جدیدی را با فروش شیرینیهای محلی که در کارخانه پدرش در قندهار تولید میشوند، مدیریت کند. او با همسر و سه فرزندش زندگی مستقلی را در این شهر آغاز کرده است.
جمعه نخست، هشتم اکتبر
حاجی نعمتالله از آرامش بعد از عبادت جمعه لذت میبرد. عروسش از قندوز با او تماس میگیرد. صدای بانوی جوان پشت خط تلفن پر از اضطراب و وحشت است. او تلاش میکند تا ماجرا را شرح دهد اما نمیتواند. بریده بریده میگوید عزتالله به مسجد رفته است، در مسجد انفجار اتفاق افتاده...
حاجی از جایش میپرد و با صدای بلند فریاد میزند: «در قندوز انفجار شده، عزتالله... خدایا رحم کن.»
حاجی نعمتاالله هیچ کاری نمیتواند بکند. او با شهر قندوز که در آن انفجار بزرگی رخ داده است، ۹۰۰ کیلومتر فاصله دارد. با توسل به دعا و مناجات چند بار شماره پسرش عزتالله را میگیرد، اما کسی گوشی را برنمیدارد تا حاجی بپرسد: جانِ پدر کجاستی؟
شامگاه جمعه، حجی نعمتالله با همسرش راهی قندوز میشوند. زن مسن از ماجرا اطلاع اندکی دارد. حاجی نعمتالله در مسیر رسیدن به قندوز گاهی پنهان و گاهی علنی با همسر عزتالله و دوستانش تماس میگیرد تا نشانهای از پسرش پیدا کند. هیچکس چیزی نمیداند. انگار او اصلا در محل حادثه نبوده است چون بین کشتهها و در میان مجروحان خبری از او نیست. آرام آرام صبح میشود و حاجی نعمتالله هنوز به قندوز نرسیده است که پیامی از دوستان عزتالله دریافت میکند: «جسد عزتالله در میان قربانیان حادثه که به بیمارستان پزشکان بدون مرز منتقل شده، شناسایی شده است. جسد در سردخانه است و باید خانوادهاش تحویل بگیرند.»
این خبر همه رویاها و خیالبافیهای حاجی نعمتالله را که تصور میکرد ممکن است فرزندش در میان مجروحان باشد یا اصلا در محل حادثه حضور نداشته باشد، نقش بر آب میکند. او نمیتواند جیغ بزند، نمیتواند بلند گریه کند. نگران مادر عزتالله است و او را تسلی میدهد که اتفاقی برای پسرش که او را از ناز مادرانه « دل آقا» صدا میزند، نیفتاده است.
ادامه مطلب... 🖌 مختار وفایی