🔸مصطفی از کوچهای میگذشت. زنی سالخورده او را صدا زد. چون مصطفی آمد تنور روشن خانه را به او نشان داد و گفت:
«پسرم مرا آزرده است و از خانه بیرون رفته است، تنور روشن کردم نه از آنک که عقابش کنم که چون بازگشت، نانش دهم، خدای تو چگونه به آتش دوزخ برای بنده گناهکارش رضا دهد؟!».
مصطفی گفت: «خدا و من را رازی است که برای افشای آن مبعوث نشدهام».