«امکان نداره مادر همچین اشتباهی کرده باشه. بـ... بدیهی نیست گمونم؟! داریم در مورد مادر صحبت میکنیم، تو خودت به مادرت شک می‌کنی؟!»
«معلومه که آره! اصلا خیلی هم پیش نمیاد که بهش اطمینان کنم! مادرم یه بار تو اخبار شنیده بود که یه ماهواره به اتمسفر سقوط کرده بعد نمیدونم چی شد که با خودش فکر کرد که اون منطقه آیچی بوده. بعد از اون اتفاق دیگه هر خبری از دهن مادرم خارج شد رو باور نکردم! خیلی خجالت آور بود اگه دوباره می‌رفتم و یه همچین خبر احمقانه‌ای رو به دوستام می‌گفتم!»
برای سوبارو غیر ممکن بود که مسخره شدن توسط هم‌کلاسی‌هاش رو فراموش کنه، حتی همسایه‌هاشون هم مسخرش کرده بودن! از همه دردناک‌تر این بود که آخرش مادرش بهش گفته بود برای چی رفتی و همچین چیز احمقانه‌ای رو به دوستات گفتی!
بعد از این اتفاق‌ها سوبارو تصمیم گرفت دیگه کورکورانه به حرف‌های والدینش گوش نده. در واقع حتی از خیلی قبل تصمیم گرفته بود که به حرف‌های پدرش گوش نده.
به همین دلیل بود که سوبارو درک نمی‌کرد چرا بئاتریس اینقدر به مادرش باور داشت و هیچ شکی بهش نمی‌کرد...

#Fact
#NovelVsAnime
#Subaru
#Beatrice
#AnimWorld
❄️ @AWReZERO ❄️

Comments

Be the first to add a comment