از كسی كه همان آل احمد در بارهاش گفته است "مركز عالم خلقت است" و "من هيچكس را اينقدر اشرف مخلوقات نديدم" (2 )، از كسی كه مرحوم دكتر خانلری را ابله ( 3)، احسان طبری را ابله ترين ( 4) و احسان يارشاطر را ابلهِ پرتِ چاخان (5 ) "، هنرمندی چون سياوش كسرایی را بیسواد (6 ) ،شاعرانی چون شاملو و نادرپور را ناآشنا با شعر میداند ( 7 ) و كسی كه درباره فردوسی نيز نمیداند كه " حكمت و حكيمیاش كجا بود؟"(8 ) و دخترش نيز او را آش درهم جوشی از شرافت و خباثت میداند ( 9) ، نبايد انتظار داشت كه آتش در همه آفاق نزند . اما من مدتها فكر میكردم كه چرا بازرگان؟ و چرا معمولا با جملاتی كه بویی از حساب خوردههای شخصی دارد به او حمله میبرد؟ در حاليكه بازرگان نه رقيب هنری او بود و نه ادعایی در ادبيات داشت و نه هرگز نقدی و یا نظری به فروغ فرخزاد داشته است تا اين كه نهايتا يادداشت مرحوم نادر نادرپور در مجلهی روزگارنو، نكتهای را فرا ياد آورد. نادرپور مینويسد : " او (گلستان) در فاصلهی سوم شهريور ۱۳۲۰ و بيست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ از شمار توده –نفتیهای سرشناس بوده و در همان حال به عنوان دوبله كنندهی فيلمهای تبليغاتی شركت سهامی ايران و انگليس (و سپس كنسرسيوم) دستمزدهای كلان میگرفته (است) ....اندكی پيش از انقلاب تمام وسايل فرسودهی كارگاه سينماییاش را به سازمان راديو تلويزيون وقت در ازای مبلغی گزاف فروخته به ساحل تايمز مهاجرت كرده ... (10) در واقع او پيش از ملی شدن صنعت نفت همزمان نقشی دوگانه بازی میكرده است. از سویی عضو حزب توده است و بورژوازی كُمپرادور را لعن و نفرين میكند و در همان حال منتفع از قراردادهایی با شركت نفت ايران و انگليس است . قابل حدس است كه درجريان ملی شدن صنعت نفت در سال ۱۳۲۹ و ورود هيئتِ خلع يد به رياست بازرگان به آبادان ، اين سبوها بشكسته و آن پيمانهها ريخته است و تا چهار سال يعنی تا پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن گونه قراردادها با انگليسيان ، پاک به محاق تعطيل رفته است. چيزی كه از حافظهی دراز مدت استاد رخت بر نمیبندد. شايد بهتر است اين نكته را نيز افزون كنم كه هرچند خدمت گلستان را به ادبيات داستاني ، به هنر عكاسی و سينمای مستند ، نبايد با اخلاقِ كژمدارِ او در يک كاسه ريخت و هر يک داوری جداگانهای دارد ، اما چيزی كه عجيب است تلاشی است از سوی برخي اشخاص و رسانهها ، تا او را همچنان و حتی تا ۹۸ سالگی ، آنهم در حوزههایی كه اطلاعی از آن ندارد، به گفتگو بكشند. چيزی كه برای خودِ او از همه زيان بخشتر است. حكايت امروز نويسندهی ما حكايتِ تفنگ سَرپُري زنگار گرفته بر ديوار است كه هر چند سالهاست به كار نيامده اما باروتاش هنوز بكار است و به كوچكترين اشارهی دستي ، از ضامن رها میشود و كسی را زخمی میکند. میتوان حدس زد كه برای عدهای اين كار تفنّن و تفريح محسوب شود. آن ها كه میگويند خوب ، بله او همين است ! و همين صراحتِ بيان برای خود فضيلتی است . و منظورشان در حقيقت اين است : مادام كه دشنامی از سوی او به "ما" حواله نشده است ، اين صراحت ستودنی است. صراحت از ديد آنان يعنی ناسزا به ديگران. به اين ترتيب و متاسفانه او بخشی از ضمير نا خود آگاهِ ما ايرانيان است.. آن بخشِ ديكتاتور مسلک ، كه برای رای و شخصيت كسی حرمتی نمیشناسد و هر نكته خلاف باورش را بی هيچ شرمی با ناسزا پاسخ میگويد . چيزی كه به وفور امروزه در جامعه و نيز در فضای مجازی میبينيم. ديگران در نگاه او يا متملّق و همداستاناند و يا وطن فروش، خائن و بيسواد. آن بخشِ خود شيفتهای كه در هر حوزهی مرتبط با فرهنگ ايران ، خود را مُطّلع جلوه میدهد اما اطلاعی دقيق از تاريخ ايران ندارد. آن بخش كه عافيت طلبانه در هيچ سنگلاخی خطر نمیكند ولی مدّعیِ خلق و خالق است. آن بخش كه از دين هم چيز چندانی نمیداند ولی بشدت دين ستيز است. و اين همه كم و بيش در شاهزادهی قصهی ما جمع است . او نمادِ خشم ماست .آن بخشِ زود خشمِ دير آشتی، كه بخشی از - و خوشبختانه تنها بخشی از- هويت ماست. ***************** 1)- اين مضمون از مارک تواين در كتاب زندگی من نقل شده است . البته در مثل مناقشه نيست و منظورم ابدا مقايسه اين دو نويسنده از نظر سطح ادبی نيست.. 2)- جلال آل احمد ، يک چاه و دوچاله، نشر رواق چاپ اول ، 1342 ص27 3)- نقل قول از كتاب حديث نفس ، حسن كامشاد ، نشر نی، چاپ چهارم 1392 جلد دوم ص 182 و181 4)-همان ، همانجا 5)- همانجا 6)- نقل قول از خانم بیبی كسرایی ، دختر شادروان سياوش كسرایی در مكالمه شخصی. اين مطلب با اجازه ايشان در اينجا نقل شد. 7)-همان 186 8)- همان ، ابتدای بخش " بختک هيولاها". 9- ليلی گلستان فصل نامه نگاه نو آبان 1384 صفحات 170-188 10)- كتاب حديث نفس كامشاد جلد دوم صفحه 186 به نقل از مجله روزگارنو