🌇 یکی از عجیب‌ترین شبای جنگ شبی بود که پالایشگاه‌های تهرانو زدن، روی پشت بومی در مرکز شهر بودیم که ناگهان سه طرف تهران نورانی شد و سه شعله‌ی عظیمِ قرمز داشتن اکسیژن شهرو می‌بلعیدن.
و فرداش که
دست و پاهای گربه‌ها سیاه بود
سینه‌ی کبوترها‌ سیاه بود
همه‌چیز سیاه بود
چهارسو

🌒Ellinne

Comments

Be the first to add a comment