«من خواب‌های هولناک و نازیبا بیشتر می‌بینم. اما زیباترین خوابی که دیده‌ام خوابی است که در سلول انفرادی در کمیته‌ی شهربانی در سال ۱٣۵٣ دیدم. شش ماه بود که در سلول بودم و یک شب خواب دیدم که در کنار رودخانه‌ی بزرگی ایستاده‌ام. رودخانه‌ای پُر تلاطم و خروشان. اما زلال مثل رودخانه‌ی ریژاب کرمانشاه. ناگهان دیدم که در برابرم خانه‌های چهار طبقه قرار دارد. به آن خانه نزدیک شدم. طبقه‌ی اول پُر از زولبیا و بامیه بود. خوردم و به طبقه‌ی دوم رفتم. باز پُر از بامیه بود. (بازهم خوردم) طبقه سوم پُر از باقلواهای برشته و پُر از شهد بود. (باز هم خوردم) به طبقه‌ی چهارم که رسیدم دیدم همسرم با لباسی آبی (رنگی که دوست دارم) ایستاده است. به او نزدیک شدم که دستش را بگیرم، ناگهان کسی فریاد زد: ایست. و به یاد آوردم که باید به زندان برگردم. از خواب پریدم.»

✍ برگرفته از مصاحبه معلم و نویسنده چپ‌گرا #علی‌اشرف_درویشیان با مجله معیار

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment