زیستن هیچ‌گاه آسان نبوده است، اما گاهی با خود فکر می‌کنم در روزگاری که انسان برای ساده‌تر کردن تقریباً همه‌ی جنبه‌های زندگی‌اش راه‌حل‌هایی یافته، چرا خودِ زندگی این‌همه پیچیده‌تر شده است؟ چرا با وجود این همه پیشرفت، دغدغه‌ها بیشتر، امیدها کمرنگ‌تر و آشفتگی‌ها عمیق‌تر شده‌اند؟ شاید در این میان چیزی را از دست داده‌ایم؛ چیزی که نبودنش آرام‌آرام خود را در روابط، تصمیم‌ها و شیوه‌ی زیستنمان نشان داده است.

دو شب پیش فیلم «اودیسه» نولان را دیدم. فیلمی که، دست‌کم برای منِ مخاطب عادی سینما، بیش از آنکه یک روایت حماسی باشد، دعوتی بود برای اندیشیدن.
در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، اودیسیوس اعتراف می‌کند که یونانی‌ها اسب چوبی را به‌عنوان هدیه‌ای برای صلح به مردم تروا تقدیم کردند؛ هدیه‌ای که تروایی‌ها با اعتماد آن را به شهر خود بردند، بی‌آنکه بدانند همان هدیه، ابزار نابودی‌شان خواهد شد.
او می‌گوید با این کار، مقدس‌ترین اصل میان انسان‌ها شکسته شد؛ اعتمادی که باید میان «میزبان و مهمان» وجود داشته باشد.
از آن لحظه، جنگ دیگر صرفاً نبردی میان دو سپاه نبود، بلکه به شکار انسان‌ها تبدیل شد. او باور دارد که با سوختن تروا، تنها یک شهر از میان نرفت؛ جهانی که بر اعتماد، داد و ستد، زبان مشترک و پیوند میان انسان‌ها استوار بود نیز زخمی شد. پیروزی به دست آمد، اما بهای اخلاقی آن، شاید بسیار سنگین‌تر از آن بود که در آن روز بتوان تصورش را کرد.
از همان لحظه، مدام به این فکر می‌کنم که شاید تراژدی واقعی تروا، سقوط یک شهر نبود؛ بلکه شکستن اعتمادی بود که ستون تمدن انسانی به شمار می‌رفت.
گویی از آن پس، هر هدیه‌ای نیازمند اثبات شد، هر لبخندی با تردید نگریسته شد و هر دست دوستی، پیش از آنکه فشرده شود، باید از آزمون شک می‌گذشت.
در طول زندگی‌ام، بارها و بارها این تراژدی را، در مقیاس‌های کوچک و بزرگ، در روابط میان انسان‌ها دیده‌ام.
نه فقط در رویدادهای بزرگ تاریخ، بلکه در زندگی روزمره؛ آنجا که گفت‌وگو جای خود را به سوءظن می‌دهد، منفعت بر اخلاق پیشی می‌گیرد و فریب، خود را در لباس اعتماد پنهان می‌کند.
غم‌انگیز است که انسان، با وجود تمام تجربه‌هایش، هنوز هم انگار بارها و بارها چرخ را از نو اختراع می‌کند و همان اشتباهات را با نام‌ها و شکل‌های تازه تکرار می‌کند. گره‌هایی که می‌توانستند با گفت‌وگو، مدارا و دیگرپذیری گشوده شوند، با دندان خشم و نفرت باز می‌شوند.
آنچه می‌خواهم بگویم نه درباره‌ی سیاست؛ بلکه درباره‌ی اخلاقِ رابطه‌ی انسان‌ها با یکدیگر است؛ درباره‌ی چیزی که هر روز، در مقیاس زندگی‌های کوچک ما، میانمان رخ می‌دهد.
ما در روابط فردی و اجتماعی خود، هر روز با هیولاهایی روبه‌رو می‌شویم که شاید چندان هم با هیولاهای مسیر بازگشت اودیسیوس بیگانه نباشند؛ ترس، طمع، غرور، وسوسه‌ی انتخابی غیراخلاقی اما سودآور، خشم، انتقام و بی‌اعتمادی. هر یک از این رویارویی‌ها، آرام‌آرام شخصیت ما را شکل می‌دهند و کیفیت رابطه‌هایمان را تعیین می‌کنند.

شاید بزرگ‌ترین دستاورد تمدن، نه اختراع آتش و چرخ و نه فناوری‌های شگفت‌انگیز امروز، بلکه توانایی اعتماد کردن به انسانی بوده است که شبیه ما نیست؛ و شاید بزرگ‌ترین شکست ما نیز، هر باری رخ می‌دهد که همین اعتماد را به ابزاری برای فریب تبدیل می‌کنیم.

شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از بازتعریف بسیاری از مفاهیم، بار دیگر روابط انسانی و ارزش‌های اخلاقی را از نو مرور کنیم؛ زیرا اگر اعتماد، همدلی و گفت‌وگو از میان بروند، هیچ پیشرفتی، هر قدر هم خیره‌کننده، نمی‌تواند جهان را به جای آرام‌تری برای زیستن تبدیل کند.

«شاید اسب تروا فقط یک افسانه‌ی کهن نباشد. شاید هر روز، در قالب یک دروغ کوچک، یک منفعت شخصی، یک خیانت به اعتماد یا حتی یک سکوتِ بی موقع، دوباره وارد شهرهای ما می‌شود؛ شهرهایی که این بار نه از سنگ، که از دل انسان‌ها ساخته شده‌اند.»
بهاره مرداد ۰۵

Comments

Be the first to add a comment