آنقدر بلا و محنت ریخته و گذرگاه عافیت تنگ است که خلایق ماندهاند تتمه عمر عزیز بیبدل را خرج چه کنند تا بیارزد. بقول خواجه جریده روند و پیاله گیرند که سقف آرزو کوتاه شده و جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است !
باری آن یکی خداوند معنا هم در هنگامه بیوقتی و دستپاچگی (نیست فردا گفتن از شرط طریق) هم اندرز عاشقی و درویشی میداد هم زینهار که "آرزو میخواه لیک اندازه خواه" !
اختیارِ "اندازه" مال دوره اعتدال مزاج و گشادی عافیت است، با شرح این هجران و این خون جگر که بر ما اهالی کاروانسرای طوفانی مستولی است، باید به "آرزوی ناگزیر" رسید. بگو هرچه گفتنی است، بخواه هرآنچه میتوانی، بکن هرآنچه میشاید، بگیر هرآنچه میسور، بده هر آنچه مقدور و هَلُم جرا ....
روزگار غریبی شده است، من خود اغلب رعایت میکنم و شکایت نمیکنم اما ما هرگز چنین به نیستی نزدیک نبودهایم و جهان چنین بی رونق نبوده است، گویی همه در آستانهایم. باری آرزوها را کوتاه و اندازه این زمانه تلخکام کنیم و برگیریم هرچه میتوانیم و بارها را سبک کنیم و چراغ امید را هم از کف منهیم که نومید خود پیشتر مرده است. نمیدانم، شاید خود غریبی در جهان چون ما نبود ! مای گرفتار در طاعون پیاپی، در مسکنت پیدا، در فساد اولیا، در هزیمت معنا، در زمانه رسوا ... دریابیم و بگیریم دست هم را، مهربانی کنیم، آرزوهای دراز نکنیم، از دلخوشیهای اندک غفلت نکنیم و خلاصه تقسیم کنیم شادیهای کوچک مانده را، شاید روزگار بهتری در پیش است و نمیدانیم. شاید ! خدایا از همه ما درگذر