صبح شرفیاب شدم. روزنامه های سویس را که خبر بیگناهی امیر هوشنگ{دولّو} را نوشته اند، تقدیم کردم. عرض کردم صبح نخست وزیر تلفن می کرد و از این نتیجه به من تبریک می داد و می گفت حالا باید بهره برداری کرد و در دنیا گفت که روی دشمنی با ما این حرف ها زده شده بود. خندۀ معنی داری فرمودند. بعد اوّل فرمودند: بگو دست شما درد نکند. چون اول کار احساس کرده بودند که نخست وزیر از این پیش آمد خوشحال است. بعد فرمودند: .... بگو این مطلب اهمیتی نداشت و ندارد که ما خودمان را به آن آلوده کنیم. بعد فرمودند: این مطلب را که... [ گفتی بعد اضافه کن] که البته در اول کار یک عده دستپاچه شده بودند. فرمودند: یک دفعه اشتباهاً نگویی خوشحال شده بودند ــ با خنده ـ ولی ما می دانستیم که بالاخره حقیقت کشف می شود.... بعد صورت جلسۀ مذاکرات نفت در حضورشان را که فلاح فرستاده بود تقدیم کردم که اگر تصمیمی لازم دارد، بفرمایند. خیلی به دقت خواندند و اصلاحاتی با دست خودشان و انگلیسی در آن به عمل آوردند... قدری هم به شوخی و تفریح گذراندیم... خیلی خندیدند. وقتی مرخص می شدم شاهنشاه بلند شده با من دست دادند - این کار را هر روز می فرمایند - ولی وقتی پاشنۀ پاها را بعداً به هم می کوبند، خیلی راضی هستند. فرمودند: راستی بگو هواپیما حاضر باشد بعد از ظهر می خواهم پرواز کنم، ببینم روی کوه ها چقدر برف آمده است.... فردا صبح شاید اسکی بروم...
📚#خاطرات_اسدالله_علم 🖌#امیر_اسدالله_علم جلد 2 & صفحۀ 423 و 424 تهران، کتاب سرا ویرایش از #علینقی_عالیخانی شنبه & 1351/9/25 #بیست_و_پنجم_آذر