در آن دوران
در ايرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش اميدی بود
نه شامش را سحر گاه سپيدی بود
نه يك دل در تمام شهر شادان بود

خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير
مدام از مغز سرهای جوانان
- اين جوانمردان - ايران بود

- جوانان را به سر شوری ست توفانزا
- اميد زندگی در دل
- ز بند بيدگی بيزار
و اين را آژدهاك پير می دانست
از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود...

📕منظومه درفش کاویان
🖌 حمید مصدق

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment