📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت یازدهم:
سرانجام، یک روز "ها" شروع به خندیدن کرد و گفت:
هه هه، ما را باش! ما دائماً همان کارهای همیشگی را انجام می دهیم و تعجب می کنیم چرا وضعیت بهتر نمی شود. اگر مسئله این قدر احمقانه نبود حتی خنده دارتر هم می شد.
"ها" دوست نداشت دوباره درون هزارتو بدود، چون می دانست گم خواهد شد و عقیده داشت پنیری هم پیدا نمی کند. وقتی متوجه شد ترس بر او غلبه کرده مجبور شد به حماقت خود بخندد. از "هم" پرسید:
کفش های کتانی مان را کجا گذاشته ایم؟
مدتی طول کشید تا پیداشان کردند. زیرا هنگام پیدا کردن پنیر در ایستگاه قبلی، با این تصور که دیگر به آنها نیازی نخواهند داشت، همه چیز را کنار گذاشته بودند.
وقتی که "هم" دید دوستش لباس های ورزشی اش را می پوشد، گفت:
تو که واقعاً قصد نداری داخل هزارتو بروی؟ مگر نه؟ چرا با من این جا منتظر نمی مانی تا پنیر را برگردانند؟
"ها" گفت:
مثل اینکه اصلا نمی خواهی بفهمی، من هم نمی خواستم بفهمم. اما، حالا پی بردم که آنها هرگز قصد ندارند پنیر را برگردانند، وقت آن رسیده که ما پنیر جدیدی پیدا کنیم.
"هم" با اعتراض گفت:
اما اگر بیرون از اینجا اصلاً پنیری نباشد، چه؟ یا اگر باشد و تو آن را پیدا نکنی چه خواهد شد؟
"ها" گفت:
نمی دانم.
او بارها این سوال را از خود کرده بود، و دوباره همان وحشتی را حس کرد که او را سر جای اول نگه داشته بود. از خود پرسید:
کجا بیشتر احتمال دارد بتوانم پنیر پیدا کنم، این جا یا در هزارتو؟ ...
🆔 @Sobhan_Institutes