همه در خیابان فردوسی و شاهرضا و میدان ارگ و دروازه دولت و محله‌های نوساز حوالی منزل ابوی که سنگفرش و آسفالت بود و کفش آدم تمیز می‌ماند.
در آن روزگار، آدم درس‌خوانده کمیاب بود، با مدرک ششم ابتدایی کارمند دولت می‌شدند و در مملکت کلاه‌نمدی‌های پاپتی‌‌ خصوصاً هوای آدم متجدد فرنگ‌رفتهٔ عضو هیئت حاکمه را داشتند. آن دَم ‌و دستگاهها را قلّک این ماه تا ماه بعد می‌دید، نه شغل و منبع درآمد مستمر، و پوزخند مقامهای آنها به استعفاهای فصلی بچه‌اعیان متفنّن را ’’شادی هذیان‌آور‘‘ تعبیر می‌کرد.
به عنوان محقق با استعداد و نویسندهٔ صاحب قریحه به او بسیار توجه می‌شد. از نظر پارتی خانوادگی، کارمندی بی‌اهمیت نبود و در هر فرصتی به دیگران یادآوری می‌کرد دونپایه‌ای معمولی نیست. نوشته‌اند برای ترجمهٔ اخبار هنری و ادبی از زبان فرانسه دو ماه و نیم در خبرگزاری تازه‌تأسیس پارس بود. رئیس آن، عبدالله انتظام،‌ تذکر داد فعل جملهٔ خبری باید ’گفت، رفت‘ یا ’خواهد گفت، خواهد رفت‘ باشد، و پرسید چرا وجه مضارع التزامی ’بگوید، برود‘ در ترجمه‌هایش تکرار می‌شود. هدایت جواب داد بعدازظهرها جز فعل التزامی به فکرش نمی‌رسد. انتظام پیشنهاد کرد پس بهتر است صبحها ترجمه کند. هدایت جواب داد صبحها مطلقاً حال ترجمه ندارد.
عضو ’’مبهم و گمنام‘‘ جز با پشتگرمی وزیر و رئیس و تیمسارهای فامیلش در صدر هیئت حاکمه جرئت مچل‌کردن انتظام (که محمدعلی فروغی در نامهٔ خصوصی به او از پاریس روزگار ناخوش هیئت اعزامی ایران به کنفرانس ورسای را شرح می‌داد) نداشت.

فاتحی. با این برداشتِ رایج که هدایت را از اساس آدمی افسرده، غمگین و مرگ‌اندیش تصویر می‌کنند موافقید؟
به نظر من بیش از آنکه ناامید و افسرده باشد به خودفریبی پرسوناژهایش برای ‌آمرزیده، خوشبخت، موفق یا کامیاب‌ شدن پوزخند می‌زد. به فردی که تمام وقتش را صرف خواندن و نوشتن مطالب مورد علاقه‌اش می‌کند مشکل بتوان ناامید یا افسرده گفت.
از هر نظر تافتهٔ جدا بافته بود اما وقتی هم اقلیتی بسیار کوچک و ممتاز که سلیقه و فهم و توان خرید اثر ادبی جدید داشت به او علاقه نشان می‌داد، دوست داشت رو ترش ‌کند و، مثل بچه‌ای که قهر کرده، بگوید این قدر پلو کم است. با دلخوری به مصطفی فرزانه ‌گفت رادیو فارسی لندن از جانش چه می‌خواهد. مسعود فرزاد و مجریانش خرمگس مزاحم نبودند. رفقای کاربلد و گل سرسبد، بی‌چشمداشت و مفتخر، در امواج رادیویی تحسینش می‌کردند. حتی مجتبی مینوی که به انحصاربازی و بُخل شهرت داشت بینهایت بعید بود هدایت تکرو را که سر هیچ شغلی بند نمی‌شد رقیب خودش ببیند.
کتابی را که انتشارات ابن سینا دربارهٔ او چاپ کرده بود پس از نگاهی سرسری به ناشر برگرداند و در نامه‌ای (اواخر سال ۲۵) نوشت ’’دست ‌کمی از روزنامهٔ‌ اطلاعات ندارد و ضمناً اسم خانلری و مینوی و فرزاد و صبحی را هم در آن آورده و خواسته بگوید من شهوت جاه‌طلبی و شهرت داشته‌ام و این اشخاص برایم تبلیغ کرده‌اند.‘‘
آنچه کارنامهٔ هدایت را مشکوک‌تر و تیره‌تر جلوه می‌داد بوف کور بود که دهه‌هاست علاقه‌مندانش را گرفتار کرده و سر کار گذاشته. گذشته از آثار متقدمین و مفاخر ملی، دربارهٔ‌ کمتر متن معاصری این همه تعبیر و تفسیر و حاشیه نوشته‌اند بدون اینکه سرانجام قدری برای جماعت روشن شود خب حالا که چی. معتقدم ویار بیخودی بود و چه بهتر که هدایت آن را هم بدون انتشار از بین می‌بُرد و خلاص. شاید تحت تأثیر سوررئالیسم اسپانیا، دادائیسم فرانسه و مالیخولیای سینمای اکسپرسیونیستی جمهوری وایمار (پایتخت دههٔ ۱۹۲۰ آلمان بین شکست در جنگ بزرگ و به قدرت رسیدن حزب نازی) آن اوهام را بافت. خیابان وهم‌انگیز خالی از جنبنده و پنجره‌های تاریک و کنتراست شدید تنها منبع نور با سایهٔ دراز آدمی که پشت پیچ کوچهٔ ‌بی‌رهگذر دیده نمی‌شود.
دو نکتهٔ متضاد: هدایت کار خوبی کرد شش‌هفت‌ متن این جوری ننوشت، یا نوشت و بیرون نداد، وگرنه واویلا بود و واقعاً اتلاف وقت و نیروی فکری نسل پشت نسل خوانندهٔ جوان درس‌خواندهٔ مشتاق سردرآوردن از معنی و مفهوم یک مشت اوهام. خود بوف کور هیچ گاه برایم جاذبه نداشت، تا چه رسد تقلید و کش‌دادنش.
دوم، بوف کور گذشته از مفهوم و محتوا و مصداق و منبع الهام و پیام اثر، چه داشته یا نداشته باشد، در نزدیک‌کردن نثر ادبی به گفتار روزانه کاملا موفق است. صرف‌نظر از معنی و منظور از گلدان راغهٔ بالای رف و کوزه و پیرمرد خنزرپنزری و ساطور و زنبورهای طلایی روی لاشه‌های گوشت، آموزنده است نیمچه‌مدادی دست بگیری جلو آینه بنشینی انگار با یکی حرف می‌زنی یا برای پسرخاله‌ات نامه می‌نویسی. اینکه متنی تا این حد معمولی و خودمانیْ ادبیات و حتی شاهکار ادبی تلقی شود بزرگترین جهش در تاریخ نثر فارسی و در تحول فکر اجتماعی طی فقط یک نسل بود. نمره‌اش در این مورد بیست.

Comments

Be the first to add a comment