برای حمیده رضوی؛ دوست، مستندساز، دستیار عباس کیارستمی و کویرنوردیادداشتی از توفان گرکانیموتورسوار درست روبروی من ایستاد. ظاهر عجیبی داشت. ساعت ۱۱:۳۰ صبح در تهران با موهای بهشدت طلایی (طبیعی یا رنگشده نمیدانم. بالاخره فرق طلایی با زرد چیست؟) و لباس موتورسواری از آن نوع که در مسابقات میبینی. یک پایش را زمین گذاشت و سیگاری روشن کرد، پک محکمی زد و دوباره راه افتاد. لابد خیلی غصهدار بود که نتوانسته بود تا مقصد صبر کند. من که سیگار نمیکشم با غصهام چه کنم؟ سالهاست که برای این پرسش پاسخی پیدا نکردهام. شاید او هم خبر حمیده را شنیده بود. به مدلهای حمیده میآمد. وقتی سیگارش را روشن کرد، تازه پنج دقیقه بود که خبر حمیده را شنیده بودم، شاید او هم تازه شنیده بود. کاش رفته بودم آن طرف خیابان پرسیده بودم. شاید هم «پرفورمنس» جدیدی بود! مدتی بعد حمیده عکسالعملهای ما را فیلم میکرد. گفتم ما را فیلم کردی؟ اما بهمن انگار از دهنش در رفته باشد، در جواب «کاش پرفورمنس باشد» گفت: آخرین! و بعد در سکوتش حس کردم که خجالت کشید. ادامهی مطلب در
اینجا