ضمن سواری به والاحضرت همایونی برخورد کردم که با خواهرشان والاحضرت فرحناز بودند. ماشاء الله هر دو خوب سوار می شوند. نیم ساعتی والاحضرت را همراهی کردم، بعد جدا شدم. از اسب من خوششان آمد. عرض کردم هنوز دست شما قدرت ندارد که او را اداره کنید. انشاء الله دو سال دیگر میتوانید. گفتند: نه، دست من خیلی قوی است، حاضرم با تو پنجه بیندازم.
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر
کی میتواند به شاه عرض کند که، نمی توانند فلان کار را بکنند؟ سر شام رفتم. خبری از عراق بود که تقریباً حکومت بعثی اولتیماتومی به کردها داده است. به عرض رساندم. فرمودند: فوری به کردها اطلاع بده که جواب را بگویند تا بدهیم در روزنامه های بیروت به چاپ برسد.
عصری هم به مناسبت روز ارتش روزی که اعلیحضرت رضاشاه کبیر به تشکیل ارتش نوین ایران فرمان داده اند - مجلس ضیافتی از طرف ستاد در باشگاه افسران بود. آن جا رفتم. صحبت تمام حاضرین و صحبتهای درگوشی، بر سر برکناری ارتشبد {فتح الله} مین باشیان{=فرمانده نیروی زمینی} که روز پنجشنبه برکنار شد، دور میزد. هر کس حدسی میزد. خیال می کردند من خبر قطعی دارم، من هم واقعاً خبر نداشتم، ولی کسی باور نمی کرد
...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 2 & صفحۀ 394
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
جمعه & 1351/8/26 #بیست_و_ششم_آبان

Comments

Be the first to add a comment