زنگ کولبری بعد از تعطیلی مدرسه
جثهاش توی عکس آن قدر کوچک است که تصور حمل بار به آن وزن برای بچه به آن لاغری ممکن نیست. از کولبرها شنیدهام که خیلیها زیر بار، کمرشان شکسته یا سنگکوب کردهاند
این نوشته روایت کودکان کولبر در کوهستان برفی است.
مریم طالشی، گزارشنویس، در روزنامه ایران نوشت: «اول بارش بود که میخواست بار ببرد. ۱۳ سال داشت. نمیتوانست بار را بلند کند. کمکش کردم. تمام راه حواسم بهش بود. سه ساعت بیشتر در راه ماندم که به آن بچه کمک کنم تا بار را برساند. جثهاش کوچک بود. گناه داشت. الان هم که هوا میدانید طرفهای ما چطور است. برف و بوران است. برای کولبر اما فرق نمیکند. باید برود.»
اینها را عطا میگوید. کولبر است. ۴۲ ساله و دو - سه سالی میشود که از محل زندگیاش در روستای «درزیان» مریوان راه مرز را میگیرد و همراه دیگر کولبران گسیل میشود برای روزی ۲۰۰ هزار تومان مزد کولبری. او حالا راوی قصه کودکان کولبر است. میگوید اطلاعات شان را جمع میکنم. باهاشان حرف میزنم و ازشان عکس و فیلم میگیرم که داشته باشم. از وقتی آن دو تا برادر، آزاد و فرهاد ۱۷ و ۱۴ ساله موقع کولبری در کوهستان برفی یخ زدند و جان دادند، به صرافت این کار افتاده: «من که خبرنگار نیستم ولی میخواهم همه چیز را از این بچهها داشته باشم که خدای نکرده اگر باز اتفاقی افتاد همه بدانند که اینها که بودند و برای چه کولبری میکردند.»
عطا فیلمها را یکییکی برایم میفرستد. خودش در نقش خبرنگار میرود و سؤال میپرسد. در فیلم اول، پسرکی با موهای روشن که آن را یک وری شانه زده، بار به دوش روی برفها نیمخیز نشسته و دستها را به زانو قلاب کرده و خجولانه به دوربین نگاه میکند. شال نه چندان ضخیم را دور گردنش پیچانده و آفتاب بیرمق زمستان یک طرف صورتش را روشن کرده است.
اسمت چیست؟
- علی.
درس میخوانی؟
- نه.
برای چی کولبری میکنی؟
- برای خرجی.
به بار روی دوشش اشاره میکند. زندگی و درس و کار برای علی توی همین بسته سنگین گونیپیچ شده، خلاصه شده. ۱۵ ساله است.
نفر بعدی آریان است، ۱۴ ساله. کلاه مشکی بافتنی را تا روی ابرو کشیده. وقت استراحت است و این جور وقتها کولبرها همانطور بار به دوش، چند دقیقهای گوشهای پیدا میکنند و مینشینند تا نفس تازه کنند؛ مثل آریان که روی تخته سنگی جا پیدا کرده و همانطور که دستهای توی دستکش را به هم میمالد، کششی مختصر به گردن میدهد و به نظر میرسد این را از دیگران یاد گرفته، گرچه باری که روی دوشش خم شده، اجازه حرکت چندانی نمیدهد.
بطری آبی را توی درز گونی بارش فرو کرده، انگار که کوهنوردی باشد که آب را توی جیب کولهپشتیاش گذاشته باشد. اما اینجا در کوهستان برف گرفته، هیچکس نه برای تفریح آمده و نه اصلاً فرصتی دارد برای این جور فکرها.
کلاس چندمی؟
- سوم راهنمایی.
الان مدرسه نداشتی؟
- پنجشنبهها و جمعهها و روزهای تعطیل میآیم برای کار، برای خرج تحصیل.
آریان میگوید پنجشنبه امتحان داشته و امتحانش را داده و آمده. شاگرد زرنگی است و درس خواندن را دوست دارد و نمیخواهد هیچجوره درسش را رها کند. میگوید بچههای دیگری هم هستند که برای خرج مدرسهشان کولبری میکنند و اگر کار نکنند، درس هم نمیتوانند بخوانند. در واقع هم کمک خرج خانوادهشان هستند هم خرج تحصیل خودشان را درمیآورند.
.
محمد ۱۳ ساله، بچه بزرگ خانواده است. پدرش پارسال فوت کرده و باید خرج خانه را بدهد. مدرسه را رها کرده اما خیال دارد خودش درسش را بخواند. برادر ۱۱ سالهاش از سال دیگر میآید برای کار تا شکم سه بچه دیگر که در خانهاند، سیر شود. جثهاش توی عکس آن قدر کوچک است که تصور حمل بار به آن وزن برای بچه به آن لاغری ممکن نیست. از کولبرها شنیدهام که خیلیها زیر بار، کمرشان شکسته یا سنگکوب کردهاند: «بچهها معمولاً از روستاهای اطراف سنندج میآیند. بعضیهایشان توی اورامان خانه میگیرند و میروند مرز برای کولبری.»
.
این را عطا میگوید که نام فامیلش دادگستر است و حالا انگار مأموریت خودش میداند که راوی قصه کودکان کولبر باشد: «من که کاری از دستم برنمیآید جز این که اگر دیدم جایی گیر کردهاند، کمکشان کنم. نگذارم توی سرما بمانند. با آنها حرف میزنم و میبینم حرفهایشان شبیه هم است. همهشان از نداری توی این سن سراغ کار میروند. ما که خودمان سالها کار دیگر میکردیم و الان به
کولبری روی آوردهایم، اوضاعمان این است وای به حال این بچهها که از این سن شروع میکنند.»
.....
بخشی از گزارش روزنامهی ایران
@Tavaana_TavaanaTech