نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچهای
دل بسته بودم.
شکوهی در جانم تنوره میکشد
گوئی از پاکترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیدهام...
در فرصت میان ستارهها
شلنگ انداز
رقصی میکنم
دیوانه
به تماشای من بیا!
احمد شاملو
@designmanufacturing