🖋 یکی از مقامات عالی‌رتبۀ سیاسی آمریکا، روزی به مطب من در وین آمد تا روان‌درمانی خود را که پنج سال پیش، با یک روانکاو در شهر نیویورک آغاز کرده بود پیگیری کند. پیش از هر چیز از او پرسیدم چرا به این فکر افتاده است که می‌بایست روانکاوی شود. اصلاً چرا روانکاوی را آغاز کرده است؟
استنتاج من از گفتۀ او این بود که حرفۀ خود دوست نداشت و تحمل سیاست‌های خارجی آمریکا برایش دشوار بود. روانکاو کراراً به او گفته بود که مشکل واقعی او در ارتباط با پدرش است و لازم است با پدرش کنار بیاید. زیرا دولت آمریکا برای او به صورت جایگزینی از قدرت مافوق درآمده است که با تصویر پدر جابه‌جا شده است. نارضایتی او به واسطۀ نفرتی بود که به طور ناخودآگاه نسبت به پدر داشت.
به وسیلۀ درمان که پنج سال به درازا کشید، بیمار به مرور زمان و در اثر تکرار، می‌رفت که تعبیر و تفسیر درمانگر را بپذیرد و دیگر توان آن را نداشت که جنگل حقیقت را از ورای درختان خیالی و تصورات قراردادی ببیند.

🖋 پس از چند جلسه مصاحبه مشخص گردید که شغل او، موجب ناکامی «معنی‌جویی‌اش» گردیده بود، و آرزو داشت که شغل دیگری برگزیند. دلیلی وجود نداشت که این کار را نکند. از این رو استعفا داد و دنبال کار دیگری رفت که علاقۀ بیشتری داشت و نتیجه نیز رضایت‌بخش بود. او اخیراً به من اطلاع داد که مدت پنج سال است که در شغل جدید مشغول کار است و از زندگی بسیار خشنود است. من تصور نمی‌کنم که این فرد یک بیمار نوروتیک بود. به عقیدۀ من او نه به روانکاوی نیاز داشت و نه حتی به لوگوتراپی. زیرا اصولاً بیمار نبود. وجود تعارض در فرد، الزاماً دلیل بر نوروتیک بودن او نیست. تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانۀ سلامت است. هم‌چنین است رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشأ نوروزها و نشانۀ بیماری‌های عصبی است. این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد.

📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment