تیغی درون حنجره
خاری درون چشم
با دست‌هائی از خزه انباشته
از کوچه تا خیابان
از قتلگاه بازو
تا بیکران ویران بودن
آرام و ناگزیر می‌آید
صبح از کنار گرسنگی
برمی‌خیزد
و تا شب آهن و سیمان و دود
از رشته‌های آبی رگ‌هایش
تارهای تاریک
می‌تنند.
اندیشه‌اش چگونه از این دام می‌رهد،
و حس دردش
کی، در کدام رگ، جاری
می‌گردد؟
با وهمناک خستگی و بی‌پناهی
خو کرده است و
در همه‌ی شهر
آوای آشنائی
جز همرهان رنج مداوم
تاریکنای عمرش را
روشن نمی‌کند.

ای بردبار
خورشید خشمگین و هراسان نمی‌شود
حتی اگر هزار سال
بر تو بتابد
چونانکه بر تمام نیاکانمان
تابیده است.

جز تو کسی نه بوده
نه خواهد بود.
جز تو مدار آهن و آتش را هیچ کس
نمی‌شناسد.
وین سان که در کناره خاک ایستاده‌ای
جز تو کسی بسادگی آسمان نخواهد بود.
بنگر چگونه می‌جهد از گوشه‌ای شهاب،
بنگر چگونه آب
سختای سنگ را می‌ترکاند.

این غول نیست،
پرواری صبوریت اینک
از چار سوی خستگی سرزمینت
برخاسته‌ست؛
و اندامش آفتاب را پوشانده است.
بنگر چگونه خشم یکی ذره
پوستش را
می‌لرزاند.

با گردباد سینه‌ات آغاز کن
توفان تمام عالم را خواهد گرفت.

«محمد مختاری»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment