صدای سایه‌ی اعظم بَم بود. می‌گفت:«انگار نمی‌فهمی کجایی؟» می‌گفت: «همه‌تان عین همید... اخطارها را نادیده می‌گیرید و به تحریک و اغتشاش‌گری‌تان ادامه می‌دهید... چیز می‌نویسید.» می‌گفت... می‌گفت و می‌گفت و نزدیک می‌شد... نزدیک... نزدیک‌تر!
خودش را چه کسی معرفی کرده بود؟ چه فرقی داشت. یسوعی عباسی محمدی قنبری شریفی صدیقی گل محمدی... پیراهن مشکی پیراهن زرشکی صورتی قهوه‌ای آلو قیسی...!
چه‌قدر به سوال‌های سایه پاسخ داده بود!
«کی کجا چرا چه قدر چه طور برای چی برای کی...»
تق... تق... تق... صدای سایه... داد و بیداد... از آن سوی دیواری که انتهای آن شکافی وجود داشت برای رد و بدل کردنِ کاغذ. یک وجب جا با یک صندلی که زن روی آن نشسته بود و به دیوار رو به روی‌اش نگاه می‌کرد. صدا، تحکم آمیز گفته بود:«انگار نمی‌توانی آرام بگیری و چیزت را بنویسی!»
و تو شاید نمی‌توانستی یا می‌توانستی و نمی‌خواستی که بتوانی.
گفته بود:«شنیدنِ صدای تو، سببِ کنجکاویِ خیلی‌ها می‌شود. اما بارها به تو گفتم، اگر بتوانی آرام بگیری، شهرتت زیادتر هم خواهد شد. مگر این را نمی‌خواهی؟» و زن به نقطه‌ای از دیوار روبه رویش خیره شده بود و لبخند می‌زد.
«داری می‌خندی؟»
«وقتتان را دارید تلف می‌کنید. فکر می کنید من کسی باشم که برای شهرت اهمیت قائل شوم. نه... من به دنبال تاثیر گذاری هستم.»
لیسکه بود صدا. بدونِ هر گونه احساسی... گفته بود:«خودت را داری حرام می‌کنی. دختر به این خوشگلی ... شاعره، اهل هنر!» گفته بود:«چرا لج می‌کنی با شرایط و با خودت، جوری که دیگر نشود جمع و جورت کرد. مثل از دست رفته‌ها... ارزشش را دارد؟ واقعا نمی‌توانی آرام بگیری و چیزت را بنویسی؟»
گفته بود:«چشمانِ قشنگی داری... حیفِ تو نیست!» و زن به دیوار رو به روی‌اش نگاه می‌کرد.
«فقط کمی شروری... سرکش... باید رام شوی.»

🖌 کیوان باژن
منبع: «بیان آزاد»، شماره‌ی ۳، بخشی از داستان «دندانِ لق»

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment