در شبی طوفانی
به خانه‌ات یورش آوردند
و هر آن‌چه یادگاری از عشق ما بود
به تاراج بردند
حلقه، خواب، گردن‌بند
النگو، زمزمه، تبسم.

در غروبی مه‌آلود
در خیابانی عمومی
دوره‌ات کردند
به خاطر شعر من
چمدان دستی‌ات را بردند
زمانی که تُرا به بند کشیدند
نامه و بوسه و عطر
و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند.

اما نه در آن خانه
نه در آن خیابان
و نه در آن زندان
نه با بردن
و نه با به بند کشیدن
نتوانستند و نشد
ذره‌ای از عشق ما را به تاراج برند.

شیرکو بیکس

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment